تبلیغات
پیغام مدیر :سلام. این وبلاگ به نوعی وبلاگ دوم من تلقی میشه که مطالب و تصاویرش به هیچ وجه از جاهای دیگه ی وب کپی نشده و این وبلاگ به عنوان یک پایگاه مرجع ، کاملا مستقله!
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
سلامم بر تو قاری ! چه می کنی با این روزهای جذاب بارونی ؟ حال ؟ خب بکن بکن !
این پست اومدم تا دومین داستانمو تو سایت بنگارم. البته شاید نشه لفظ داستان رو بهش اطلاق کرد ولی به هرحال ما میگیم داستان ! خب بریم ! راستی حتمن داستان یه پسر خیلی مثبت رو هم بخونین !
آقا یه پسری بوده که خیلی مثبت بوده و موهاشو یه وری میداده و یه عینک ته لیوانی ام می زده به چشمش و از وقتی که یادم میاد و یادش میاد درس می خونده . برای اینکه بیشتر با این بنده خدا احساس قرابت کنین ، می گیریمش دانشجو ! ( یعنی فرض می کنیم دانشجو باشه !) آره ، یَک قیافه ی چپر زینداری هم داشته که سگ نزاد ! خرخون دانشگاه بودا اما هرکی میومد یه سوال ازش بپرسه یه دفعه خودشو می گرفت و از جواب دادن طفره می رفت . کلا آدم یبس و نچسبی بود و در زندگانیش هیچ وقت اول سلام نکرده بود . اینقدرم که ادعا داشت فیل نداشت . به قول بچه های بی ادب ، یه هیکل داشت که همش پره گوز بود ! ببخشیدا !
اما زد و نمی دونم خواب نما شد چی شد که چشمش یکی رو گرفت ! حالا بگو کی ؟ نه بگو ! تعارف نکن ! آره همون دختری که شصت هفتاد نفر دنبالش بودن ولی به کسی پا نمی داد و به قول امروزیا غایته داف بود . خلاصه این پسره اینقدر تریپ مثبت و مأخوذ به حیا ، اون اینقدر پررو و تو دل برو و خوشگل ! به خودشم زیاد می رسید . این پسره یه مدت نشست و درباره این دختره بحث راه انداخت بین دوستاش. دوست که نه ، همکلاسیاش. آمارشو درآورد و فهمید که دست رو خوب کیسی گذاشته ولی عمرن اگه بتونه به طرف سلام بده ، چه برسه به حرف و صحبت و لاو و عشق و از این چرت و پرتا .

حالا بدبختی کسی هم نبود باهاش مشورت کنه پس مجبور شد یه مدتی بی خیال قضیه بشه ، اما باز تا چشمش به طرف میوفتاد می رفت تو فاز . دید اینجوری نمیشه بالاخره باید یه فعالیتی یه حرکتی بکنه. یه عمویی داشت خزی که وقتی می دیدیش کرک و پشمات می ریخت. با سیبیلاش کف خیابونو جارو می کرد ، سوپورای محل شبا دعاش می کردن. مو داشت فرفری و وز وزی به رودگولیت گفته بود زکی . شلوار می پوشید شصت پیله ای تو مایه های کردی و میومد سر کوچه وایمیستاد تسبیح می چرخوند. ولی آدم بامرامی بود و روی کسی رو زمین نمینداخت. تا رفیقاش می گفتن بیا بریم خفت کنیم ، رد نمی کرد . آدم پایی هم بود. اگه کسی سیگاری حشیشی هروئینی کراکی چیزی بهش تعارف می کرد ، دستشو رد نمی کرد. سی سالش هم شده بود ولی هنوز عذب مونده بود.
خلاصه پسره ی قصه ما از بچگی با این عموش خیلی رله بود و یه رابطه هایی هم با هم داشتن ! ( آخ قربون فکر منحرفت !) رفت پیش عموئه و داستانو واسش تعریف کرد. کلی هم زار زد و گریه کرد . آخرش عموش گفت : گوش بگیر پسر ! اگه به این گوفته ی من عمل کونی ، خیالت از رسیدن به ضعیفه هه تخته تخت باشه . تا منو داری غمت نباشه . بعد پسره گفت : خب چی کنم ؟ عموهه گفت : باید پله پله بری جلو. اول برو یه جزوه بیگیر. میتونی؟ پسره گفت : عمو چرا چرت میگی ؟ من شاگرد اول دانشگام ، اون درسش افتضاس ، برم ازش جزوه بگیرم ؟ عموش گفت : من چرت میگم؟ مادر……………………. . (خیلی فحشای بدی داد نمی تونم بگم !) بعدش گفت : یه جلسه نرو سرکلاس . بعدش میتونی ازش جزوه بگیری. پسره گفت : آخه بدبختی جزوه ام نمینویسه . عمو گفتش : ای تف به این شانست ، پس اونم مثل من گشاده ! به هم میایم ! خب پس برو ازش بپرس استاد چی کرده اون ساعت . پسره گفت : آخه این همه آدم ، تابلوئه برم از اون بپرسم ! عموش گفت : دیگه نه نیار تو کار شگول نداره ! برو ببینم چی می کنیا ، اگه حرف نزدی دیگه پیش من نیا .
خب پسرک طبق سخنان گوهربار عموش عمل کرد و لحظه ی موعود رسید…
پسر : ببخشید خانم فلان… ببخشید !
دختره : بله ؟ (با مهربونی گفت !)
پسر : ببخشید من هفته ی پیش نیومدم سر کلاس ، استاد چیکار کرد ؟
دختره : نمی دونم ، چون منم نیومدم !
پسره : خیلی تشکر ! خداحافظ شما !
بعد دوباره رفت پیش عموش. عموش با صدایی رسا و بلند گفت : ریییییییییییییییییییییییییدی ! دیگه من نمی دونم ، خودت برو هر غلطی دوست داری بکن ! آخ دلم واسه پسره کباب شد ! رفت چاووشی گوش داد ، نشد ، رفت رضا صادقی گوش داد ، نشد ، دیگه گفت نمیشه باید خودم دست به کار بشم.
چون پست طولانی شد ، ادامه اش تو قسمت های آینده ! راستی اینم بگم که اول می خواستم داستان خارج از محیط دانشگاه باشه اما بعدش گفتم دوستان اینطوری بیشتر می پسندن و کلا جریانش رو تغییر دادم . ضمنا برخلاف تمام داستانایی که تو عمرم به تحریر درآوردم ، آخر این داستانو از قبل تعریف کردم و پیشنهاد می کنم حتمن مطالب سایت رو دنبال کنین ! اگه هم تازه با سایت آشنا شدین یه سری به آرشیو بزنین ، چیزای جالبی توشون هست ! یه خواهشی هم که ازتون دارم اینه که نظر بدین ! با هر نظر شما من به عرش کبریا می رسم ! حالا اگه با بنده کاری نیست ، بدرودتون !
برای دیدن ادامه ی داستان به سایت هیمرا مراجعه کنین !
ویرایش شده در - و ساعت -
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
سلام دوستان ارجمندم ! موفقیت و پیروزی و شادکامی شما ، آروزی تمامی انسان هاست ! با هر سلیقه و علاقه ای که هستین ، وافرا دوستتون دارم!
بعد از مدت مدیدی میخوام یه روزنوشت اساسی برم. توی این پست میخوام اتفاقات کلی و مهم امسال رو براتون بازگو کنم و مسلما این اتفاقات فقط برای من حادث شده ! به هرحال این سن و سال از بدترین دوره های زندگی آدمیه که باید با کمک باتجربه ها و دوستان ، ازش گذر کرد. دیگه بیشتر از این مقدمه چینی نمی کنم و بریم سر اصل مطلب این پست.
خب از فروردین ماه و تعطیلات عید شروع می کنم. از اون شب منحوس! اگه توی اون شب کذایی خسته بودم و راحت می خوابیدم ، دیگه مجبور نبودم با فکر و خیال و رویا خودمو سرگرم کنم. و چه رویای مسخره ای بود! اگه می دونستم اون یک ساعت خیالبافی یکسال از عمرمو تحت تاثیر قرار میده ، غلط می کردم که فکر کنم! شاید بشه فروردین امسال رو از بدترین ماه های عمرم به حساب آورد. هرچند تو این ماه مشکلات زیادی نداشتم ، اما بنیانگذار مشکلات متعددی بود.
کلا معلوم نبود تو سه ماهه ی اول سال چه هدفی رو دنبال می کردم. شاید یکی از آرزوهام داشتن سایت بود که تو مهرماه بهش رسیدم. کلا من به هر آرزویی که داشتم دیر یا زود رسیدم و الان که به پشت سرم نگاه می کنم ، هیچ آرزوی تحقق نیافته ای رو نمی یابم. البته از آمال سال ۸۷ فاکتور بگیرین! داشتم می گفتم. فصل بهار با بی خیالی و شایدم خوش خیالی طی شد و من اون موقع ترم دوم دانشگاه بودم و به لحاظ درسی هم دچار افت شدم. به هر شکل تو روحیه ی آدم تاثیر میذاره.
تابستون شد و من کلی برنامه داشتم. بخاطر همین برنامه ها بی خیال درس و دانشگاه شدم. گفتم به کارایی که میخوام بکنم برسم. که اتفاقا به هیچ کدوم از اهدافم نرسیدم و جالبترش این بود که هیچ تلاشی هم برای نیل به خواسته هام انجام ندادم. درواقع عمرم تلف شد و تنها ثمری که میتونم به تابستون نسبت بدم ، آشنایی بسیار زیاد با هالیوود و کلا دنیای غرب بود. که خودتون هم واقفین ، کار شاقی نکردم. تا اواخر مردادماه من ، خودم بودم ولی درهمون روزها بنابه دلایلی که حتمن به زودی خواهم گفت دچار افت روحی شدم و یک ماهه ی آخر تابستون با امید همراه با افسردگی طی شد.
ترم جدید دانشگاها شروع شد. می خواستم توی این چندماه متحول بشم. می خواستم اعتماد به نفسم رو بالا ببرم و گستره ی ارتباطاتم رو زیاد کنم. ضمنا قصد داشتم که درسم رو هم بخونم و همچنین از اتفاقاتی که ممکنه بیوفته استفاده کنم. اما میشه گفت تا حد زیادی ناموفق بودم ولی زمینه رو برای ترم بعد - یعنی این ترم - آماده کردم. پاییز بدترین دوران روحی روانی من بود. انگیزه هامو از دست رفته می دیدم و هیچ امیدی به آینده نداشتم. در موضع ضعف بودم و همونطوری که از مطالب سایت هم مشخصه ، به فکر مرگ و آسودگی خاطر ناشی از مردن بودم. این حالت یک نوع افسردگی با دز پایین بود. توی این چندماه با برخی حقایق زندگی آشنا شدم و برای رسیدن به هدفم ، ارتباطم رو با دیگران گسترش دادم.
اما فاصله ی بین پایان امتحانا با شروع ترم جدید - یعنی بهمن ماه - دوره ی ریکاوری و بازسازی روحی بود. افکار منفی رو کنار زدم و با تغییر ذهنیت ، تاحدی به اعتماد به نفس مورد دلخواهم رسیدم. حالا من به لحاظ روانی آماده بودم و باید منتظر می شدم تا ببینم سرنوشت چه رقم خواهد زد. اما هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد و روزا گذشت ولی باز هم تجربه یا شاید بهتر باشه بگم ذهنیت جدیدی برای من خلق شد. به این نکته پی بردم که اصلن دلیلی برای ارتباط داشتن با همه نبود و با این کار فقط احترام و ارزش خودمو از دست دادم و به هیچ سودی هم نرسیدم. به هرحال اینا آموزه های کوچکی هستن که کسی به من یاد نداده بود و من بعد از شکست متوجه شدم که به بیراهه می رفتم.
الان دقیقا برگشتم به دوران قبل از فروردین. وقتی وبلاگ قبلیم رو نگاه می کردم کاملا به این قضیه واقف شدم. این حالت بسیار بهتر از احوال روانی من تو سال ۸۷ هست و دوست دارم همینطور بمونم اما می دونم که دیری نخواهد پایید که دوباره روند مضمحل شدن رو شروع خواهم کرد و با تعطیلات عید به زوال کامل روحی خواهم رسید. درکل پیش بینی من برای خودم و در روزهای باقی مونده سال ، پیش بینی خوبی نیست ولی همچنان باید دید که روزگار چه حوادثی رو رقم خواهد زد.
کلا امسال سال خوبی برای من نبود. سال بدی هم بود. الان که فکر می کنم می بینم که اگه فروردین ۸۷ نبود ، سرعت پیشرفتم بسیار بیش از این ها می شد و می تونستم با فراغ بال بیشتری به چیزهایی که دوست دارم فکر کنم و حداقلش به این صورت عمرم و جوونیم به هدر نمی رفت. هرچند که گذشته ها دیگه گذشته.
البته دوستان من. شاید تو این پست کمی با کلمات بازی کرده باشم و شاید خیلی غیرمستقیم به مسائل پرداختم ، اما بدونین حوادثی که امسال برای من به وقوع پیوست ، اگه هم خیلی کوچیک و ریز به نظر بیاد ، برای من بیش از اندازه بزرگ بوده و حتی ممکنه تاثیراتش تا سال های متمادی هم زندگی منو تحت تاثیر قرار بده. و خب زندگی هر آدمی برای خودش ارزشمنده! دیگه سخن به اطناب نمی کنم و شما رو به خدای منان میسپارم.
پی نوشت ۱: خیلی حساس و عصبی شدم . به یه روانپزشک ، احساس نیاز می کنم!
پی نوشت ۲: شاعر که خودم باشم میگم!:
صداقتم به کوزه اس ، خاک مماس پوزه اس
پرهیز من از طلب ، نخوردنم به روزه اس
شکست و باز شکستی ، ثبت شده توی عمرم
من که یه عمری مدام ، تو سجده سر به مهرم
آفت من زندگیست ، نجابتم بندگیست
نخ عروسک دل ، سرش تو دستای کیست ؟
واکنشی نمیشه ، نمی بینم کو ترغیب؟
عنصر روح و تنم ، منتظره یه ترکیب
البته بعضی جاهای شعر ابهام داره! حالا بعدا روشنش می کنم!
منبع : www.himra.com
ویرایش شده در - و ساعت -
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
سلام ای خوب خوبان ! روزی من خواهم آمد ، من که منم سرآمد ، تنهایی و مهجوری ، دور از تو چنانم کرد ، کس ترس بخواهم شد پایاب شکیبایی ، لیکن نورت ز در درآمد !
خب مطلب فوق العاده جالبی که پیش روی شماست رو نمی خواستم منتشر کنم. البته من قبل از راه اندازی سایت این مقاله رو یافته بودم ولی چون نمی خواستم کسی ازش بهره ببره ، مخفی نگاه داشتمش! (من حسود نیستما !) حالا چون مطلب خیلی طولانی خواهد شد سریعا میریم سراغش. اول می خواستم فقط کپی پیست کنم اما الان سطوری هم از خودم بهش اضافه کردم تا جالبناک تر بشه.
۱۰ روش غلبه بر کمرویی به نقل از سایت آفتاب
کمرویی شرایط ناتـوان کنـنده ای برای اغلب افراد پـدیـد می آورد و مانع از ایفای نقش در موقعیتهای اجتماعـی و بیان دلمشغولیها و درخواست ازدواج از شخص مــورد علاقه خود میگردد.
واقعیت این است که اغـلب انـسـانـهـا دقـیـقـا” از هـمـان شخصیت دلخواه طـرف مقابلشان برخوردارند ولی بدلیل کمرویی و ترس، از بـیـان درخـواسـت ازدواج طفره میروند و اغلب توسط معشوقه اشان مورد شکوه و شکایت قرار میگیرند.اینگونه افراد فقط به ملاقات و قرارهای عاشقانه اکتفا کرده و گام بلندتری بر نمیدارند . اگـر کمرویی شما را از رسیدن بفرد مـورد علاقه تان بازمیدارد به مـطـالـعـه خود ادامه داده تا بیاموزید چگونه میتوانید بر آن چیره شوید.
شماره ۱۰
▪ با دوستان خود تمرین کنید
عامل اصلی در کمرویی، ترس از عدم پذیرش (طرد شدن) اسـت. ایـن عـامـل را تـوسط نزدیک شدن و برگزیدن فردی بـرای دوسـت و یـا بـرادر خـود از میان بردارید. از آنجایی که غرور خودتان در معرض خطر نمی بـاشـد کـمتـر از نـزدیک شـدن حـذر خواهید کرد. شما خـواهید دید که مسئله شاقی نیست و خواهید خواست در فرصـت بـعد بـرای خـودتـان نامزدی را انتخاب کنید. من فکر می کنم که این مرحله رو طی کردم.
شماره ۹
▪ مراحل را آهسته طی کنید
انتخاب همسر را همچون برنامه ای ۱۲مـرحله ای در نظر بگیرید. بـا یـک لـبـخـنـد شـروع کنید، به تمام افراد نشان دهید (نه تنها به دختران جذاب و زیـبا) که شـمـا صـمیـمـی و قابل نزدیک شدن می باشید. در روزهای بعد با گفتن سلام جلو بروید. چـنـد روز بـعـد از آن در گـفـتـگویی کوتاه شرکت کنید. به کار خود ادامه دهید تا بتدریج با دیگران صمیمی گردید و خواهـیـد دیـد که بـه آن دشـواری کـه میـاندیـشـید نیست. هرگاه اشتباه بزرگی مرتکب شدید آن را فراموش کنید. اغـلب افـراد بخشنده تر از آن چه شما تصور میـکنـیـد هستند. خب این حرکت رو تازه شروع کردم. می دونین ، من بنا به دلایلی در مواجهه با جنس مخالفم بسیار خشن ظاهر می شدم که البته ناشی از غرور نبوده و بلکه از ترس بود . اما سعی می کنم زین بعد کمی تغییرات درخودم ایجاد کنم.
اگر شخص موردعلاقه شما زیبا است و این باعث وحشت و دست پاچگی شما میشود مراحل “میزان زیبایی” را بتدریج طی کنید: با نزدیک شدن به فردی با زیبایی معمولی و متوسط که نسبت به آنها اعتماد بنـفس دارید شروع کنید. هنگامی که با آنها احساس راحتی کردید بسراغ فرد زیبا تری بروید و به همین منوال ادامه دهید.توجه داشته باشید که نزدیک شدن بفردی لزوما” نباید جنبه عاطفی داشته باشد مثلا”میتوانید در مباحثات علمی و یا موضوعات کاری با او شریک شوید. والله چی بگم ! کاملن حرف منطقی و بجایی است. واقعا وقتی میگن برو پیش روان پزشک مشکلت حل میشه همینه ها ! در کل با این یه تیکه بسیار حال نمودم و گویی بعد از خوندن این چند خط ، شارژ روحی میشم!
شماره ۸
▪ به افراد به دید ابزارهای جنسی ننگرید
هنگامی که با یک فرد صحبت میکنید به وی به چشم یک نشـان پـیـروزی جـنـسی نگاه نکنید بلکه به عنوان یک انسان همانند خودتان وی را تصور کنید. در نـظـر گرفتن مـحـض مسائل جنسی در نزدیک شدنتان نمایان خواهد گشت و خانم ها قادر هستند آقـایانی را که تنها با انگیزه جنسی قدم برمیدارند را تشخیص دهند. همونطوری که در پست های قبل هم گفتم ، به هیچ وجه این مشکل رو دارا نمی باشم . در این مورد من به یه خودسازی اساسی رسیدم.
شماره ۷
▪ اشخاص را زیاد بزرگ نکنید
همانند نکته فوق، اهمیت ویژه ای را بفردی که با وی صحبت میکنید قائل نشوید. هرگاه اینگونه جلوه دهید که او برای شما بی اندازه ممتاز میباشد، او نیز شروع خواهد کرد به همین منوال فکر کردن. به وی بعنوان یک انسان با تـمـام مـعایـب و خـصـوصـیـات یک فـرد عادی نـگاه کنید. گفتگو کردن در حالت برابر، بسیار دلپذیرتر از صـحبت کردن با تـکبر و یا با چشم حقارت خواهد بود. عمده ترین مشکل من در مواجهه با غیرهمجنسانم! شاید در حرف ساده باشه ولی وقتی بحث عمل پیش میاد ، می بینم که فوق العاده کار سختیه. همچنان این مشکل رو دارم ولی برطرف کردنش کار چندان دشواری هم نیست.
شماره ۶
▪ توقعات خود را کاهش دهید
هنگامیکه با فردی صحبت میکنید انتظار هدف غـایی خود را در سر نداشته باشید. تنها با جریان کار همسو گردید. شـگفت زده خواهید شد که به چه سادگی همه چیز هموار می شود. اگر شما در این اندیشه نباشید که حتما” باید در انتها به چـیـزی دسـت پیدا کنید و خونسردی خود را حفظ کنیـد، در پـایـان به نـتـیجه دلخواهتان خواهید رسید. دیگه همه اینو می دونن که من از هیچ کس هیچ توقعی ندارم اما فقط و فقط به هدف غایی فکر می کنم ! تا حالا که این مسئله برام پیش نیومده تا بتونم خودمو بسنجم اما فکر می کنم که بتونم تا حد زیادی خودمو وفق بدم.
شماره ۵
▪ همه چیز را بخود نگیرید
اگر می خواهید در گزینش همسر کامیاب شوید، لزومی ندارد شما هر اظهار عقیده ای مانند شوخی و طعنه هایی که طرف مقابل احتمال دارد بسوی شما روانه کند را بعنوان یک توهین بخود تلقی کنید. مردم اغلب چیزهایی را میگویند که هیچ مقصود و منظوری از آن ندارند. وقـتـی کـه آنها آزاری به شما نمی رسانند، برخـوردن لـزومی ندارد. هرچند گاهی اوقات مردم نـظـرات نـابـجا و بی موردی می دهند که در این حالت شما می باید قاطعانه از خودتان دفاع کنید. خب باز جای شکرش باقیه که من به هیچ وجه از دست کسی ناراحت نمیشم. ویا اگر هم بشم به مرور زمان فراموشش می کنم. حالا اگه طرف چیز آینده ام هم باشه که دیگه هیچی ! هرچی دلش میخواد بگه ، باکی نیست!
شماره ۴
▪ گوش دادن را بیاموزید
همواره شما صحبت نکنید اجازه دهید دیگران هم در مـورد خـودشـان مـدتـی پـرحــرفی کنند. چیزی بخصوص خانم ها بسیار دوست دارند. سـوالات سـرگشـاده ای بـپرسید که احتیاج به پاسخ طولانی دارند و خودتان بنشینید و تنها گوش دهید. هـرگـاه گـفـتـگو در حال از آب و تاب افتادن بود موضوع جدیدی را آماده داشته باشید.و برای کاهش سختی باز کردن سرصحبت همواره موضوعات آغاز گر در اختـیـار داشـتـه باشـیـد تا گفتگو از آب تاب نیافتد. خب من اصولا کم حرفم و تو باز کردن سرصحبت دچار مشکل می باشم. البته سعی می کنم به کمک دوستان این نقیصه رو هم برطرف کنم. کار شاقی نیست.
شماره ۳
▪ با افراد بسیاری صحبت کنید
از گپ زدن با هرشخصی که ملاقات می کنید ابا نداشته باشید. از پیر زن سالخورده ای که برای خرید به بقالی آمده تا تحویلدار بانک. بقول معروف کار نیکوکردن ازپرکردن است. اغلب مردم از عدم وجود ارتباط بین افراد ابراز تاسف میکنند. بـنـابراین صمیمیت شما با اسقبال مواجه خواهد شد و اگر هـم چنـین نشد به آن اعتنا نکنید. افرادی که با شما با تکبر رفتار می کـنـند احـتـمالا انـسـانـهای کـمـرویـی هسـتـند که هیچگاه جسارت غلبه بر کمروییشان را نداشته اند. بعد از خوندن اینگونه مطالب بود که من کار بالا بردن ارتباطات جمعی خودمو شروع کردم. الان هم به موفقیت نسبی رسیدم ولی همچنان راه زیادی برای رسید به مقصد نهایی دارم!
شماره ۲
▪ از طرد شدن نهراسید
قهرمانان برجسته مشت زنی درحالی پا بمیدان میگذارند که احتمال شکست برایشان وجود دارد. به همین ترتیب شما نباید انتظار داشته باشید همیشه موفق باشیـد. هیچ چیز ۱۰۰% نیست. بنابراین رویـارویی با یک فرد را بعنوان یک تجربه آموزنده درنظر بگیرید. ترفند کار در این است که خودآگاه (تمرکز حواس بخود) نباشید. کمرویی، تـردید و دودلی هنگامی رخ میدهد که شما به عیوب و نقایص خود فکر می کنید. در عوض افـکـارتـان را سراسر به شخصی که در حال گفتگو هستید متمرکز گردانید. هم شما اضطراب خود را از خاطر خواهیدبرد و هم اینکه طرف مقابل از توجه شما خرسند و مشعوف خواهد شد. من با یک تغییر تفکر بنیادی تونستم این نقص رو که در من وجود داشت از بین ببرم. واقعا خدا پدر مادر این اینترنت رو بیامرزه که اینقدر به من کمک کرده در زندگانی! من مدیون اینترنتم تا ابد الدهر !
شماره ۱
▪ از خانه خارج شده و معاشرت کنید
به فعالیتهایی ملحق گردید کـه هـمواره در ارتـبـاط بـا دیـگـران بـاشـیـد. مانـنـد بـاشگاه، کلاسهای ورزشی، کلیسا، انجمنهای دانشجویی و کلوب های تفریحی. دراین محیطها همواره باید اجتماعی بـوده و با مردم معاشرت کنید. پس از مـدتی خـواهـید دید برایتان عادی و راحت می گردد. از آن گذشته مـلاقات شما با افراد دلخواه و جذاب عملا تضمین خواهد شد. و میتوانید مطمئن باشید با همسر مورد علاقه خود دیدار خواهید کرد. می تونم بگم که نصفه و نیمه حلش کردم. ولی هنوز راه درازی در پیش دارم.
از شما شروع میشود
هــنگامی که کمرویی خـود را کـه مـستلزم پایـداری و گـذشـت زمـان اسـت پـشـت سـر گذاشـتید خواهید دید به چه اندازه زندگی شما دچار تحول میشود. در این زمان با ترس کمتری به سراغ چیزهایی که می خواهید خــواهید رفت. در اینجا رازی نهفته اسـت: تا بحال اتفاق افتاده که داخل اطاقی شوید و آن احساس دستپاچگی و اضطراب به شـمـا دسـت بـدهد. به خاطر داشـتـه باشـیـد کـه اغلب افرادی که ملاقات می کنید خود آنقدر سرگرم و دل واپس این میباشند که دیگران در موردشان چگونه می انـدیـشـند کـه دیگر متوجه شما نخواهند شد تا بتوانند درمورد شما قضاوت کنند. کاملن لمسش کردم. کمرویی موجب زوال آدم میشه. البته من هنوز یه مشکل بزرگ دارم و اون ترس از اجتماعات بزرگه. مثلن کلاس درس که کنار اومدن با این قضیه که سرکلاس بتونم راحت صحبت کنم ، خیلی سخته. من هیچ برنامه ای برای این معضل ندارم و باید دید که سرنوشت چه خواهد نوشت.
منبع : سایت آفتاب
خب احتمالا من توی این پست بسیاری از موضوعات نامفهوم سایت رو روشن کردم و به نوعی پته ی خودمو ریختم روی آب! اما اشکالی نداره ، مهم خودمم که وقتی یه روزی میام این مطلب رو میخونم ، انگیزه می گیرم و برای رسیدن به هدفم مصمم تر میشم. ولی شماها چه می دونین که این هدف چقدر بزرگه! تا پستی دیگر خدا نگهدراتون و یارم و حافظش !
پی نوشت ۱: از بس که در وصف تو شعر سرودم ، دیگه دستم بلد نیست شعر بنویسه !
پی نوشت ۲: ممکنه در آینده ای نزدیک یا دور ، این پست رو حذف کنم !
منبع : www.himra.com
ویرایش شده در - و ساعت -
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
سلام بر تو مهجور ، بر تو مطرود! در نهایت ، جسم من در خاک شد و روحم از همه ی تلخیا و غما پاک شد و قلب ماوراییم واسه پذیرش عرفان چاک شد و اما … با این همه ، تنها ناخن تو بود که غرق لاک شد!!
نه دیگه ، منتظر نباشین که بازم از حال آشفته ی خودم منبر سازی کنم! میخوام براتون یه داستان تعریف کنم. داستان دوست دارین؟ خب پس بریم.
یه روزی بود و یه روزگاری. یه پسر خوبی بود که موهاشو یه وری می داد! عینک ته استکانی می زد و شلوار پارچه ای می پوشید و کلا تریپ مثبت بود. موقع درس و مشق که می شد شروع می کرد به خر زدن و مواقعی هم که تابستون بود و مدرسه ها تعطیل ، از انواع و اقسام کلاسای آموزشی و هنری و اینا از ویژوال سی و نرم افزارای حسابداری بگیر تا ملیله دوزی و شطرنج و یوگا. آره سرتونو درد مرد نیارم فکر کنم با اینچنین آدمایی برخورد داشتین. قضیه همینجوری گذشت و گذشت تا …. هان؟ حتما فکر کردین پسره از یه دختره خوشش میاد بعد دختره یه کاری می کنه که پسره از این حالت مثبتگی دربیاد؟ زهی خیال باطل ، غلط کردین سر بچه ی مردم بلا میارین. یا شاید فکر کردین که با یه پسره آشنا میشه که مثل ابلیس پرتلبیس هی تو گوشش وز وز می کنه بعد پسره میره معتاد میشه؟ عمرن ، اصلا از این خبرا نیست.
داشتم می گفتم روزگار گذشت و گذشت تا این پسره از نمی دونم کجا بورسیه گرفت و رفت ددر. رفت یکی از دانشگاهای اوکراین درس بخونه. هان باز چیه؟ فکر کردین پسره تحت تاثیر فساد اخلاقی و بی بندوباری شرق اروپا قرار می گیره و الکلی و میشه و هرشب تو دیسکو و کلوب پلاسه؟(این کلوب نه ، اون کلوب!) یا اینکه این گمان رو بردین که پسره از یه دختره ایدز می گیره؟ هان؟ باید خدمتتون عارض بشم که نه ، همچین چیزی نیست.
پسره مدرکشو می گیره و برمی گرده ایران. بعد این مامانه گیر بوده که میخوام قبل از مرگم نوه ام رو ببینم. خلاصه یه دختر کج و کوله ی انقضی رو میندازن به پسره!(و شاید هم بالعکس!) آره ، پسره بازم ویرش می گیره که درس بخونه. دوباره کنکور شرکت می کنه و دانشگاه آزاد دارغوزآباد ( همین دانشگاه ما !) قبول میشه! هان؟ باز چیه؟ فکر کردین میاد چهارتا داف خوشگل موشگل می بینه و عاشق میشه و تریپ لاو و این حرفا برمی داره؟ نخیر ، به دلتون صابون نزنین که یه اینچنین اتفاقی نمی افته.
این بار هم درسش رو تموم می کنه ولی بازم میخواد درس بخونه و به مدارج و مدارک بالاتر برسه. بعد میره اون رشته ای که تو اوکراین خونده رو آزمون میده واسه کارشناسی ارشد. تو پرانتز بگم که شاید یه سوالی واستون پیش بیاد و اون اینه که خب مگه نمیگی طرف خرخونه؟ پس چرا همین دانشگاه آزاد ادامه نداده؟ خدمتتون بگم که طرف با همه ی پخمگیش اینو فهمیده که ارزش آموزشی دانشگاه آزاد و مخصوصا این دانشگاه از پهن گاو هم کمتره (البته از پهن میشه در کود طبیعی استفاده نمود!) و استادای بی سواد اونجا رو قرق کردن و دانشجوها هم همه …… باز!( لعنت بر اون ذهن و فکر خرابت! اه ! منظورم مونث بازه!) داشتم می گفتم که واسه کنکور آماده شد و یکی از دانشگاه های معتبر دولتی تهران قبول. ( کلمه ی شد در جمله ی دوم حذف به قرینه ی لفظی شد! اگه نمی دونین بدونین) و یه دوسالی هم برای فوق لیسانس همت گمارد و بازم ول کن معامله نبود و دکتراش رو هم گرفت. اگه این به ذهنتون خطور کرده که دیگه بی خیال میشه و میاد به زنش می رسه که خانمش هم یه حالی ببره بعد سال ها، باید بگم که نچ! سخن به گزافه نگویید و به ادامه ی قصه گوش فرا دهید!
می خواستم داستانو اینطور ادامه بدم که پسره که حالا دیگه مرد شده ، میره حوزه ی علمیه و درس طلبگی می خونه ، اما دیدم که اکثر این تیپ آدما ، حالت ضدیت با خدا می گیرن و می چسبن به دنیا. بذار بچسبن!( این پاراگرافو جزو داستان حساب نکنین! نکته ی انتقادی بود که باید می گفتم!)
بگذریم. پسره بی خیال درس نمیشه و با خودش میگه که چطوره که هرکی از خونه فرار می کنه( ای بر فکر منحرفتون لعنت!) میره یه لیسانس تربیت بدنی دانشگاه آزاد می گیره؟ مگه من چیم از بقیه کمتره؟ و خیرسرش دوباره تو کنکور شرکت می کنه و تربیت بدنی میخونه. اگر گمان بردین که بعد از اینکه مدرکشو گرفت میره مربی یا آنالیزور یا یه چخی تو ورزش میشه(چخ= مدیر!) اینو میگم که سکوت پیشه کنین که چیزیدین تو داستان! این واقعه به وقوع نمی پیونده.
خب بالاخره پسره که حالا چهل سالش شده ، تصمیم می گیره به فکر زندگیش باشه و یه شغلی ، یه پناهگاهی واسه خودشو زنش تهیه کنه ، که چی میشه؟ یه روز که داشته از سر قبر باباش برمی گشته ، یه مسافرکش کودن ، می رنه شل و پلش می کنه و مغزشو می چسبونه به گارد ریل و شیکمش رو زیر چرخاش جر و واجر میده! بعدشم چهارتا چرخ داره چهارتا دیگه هم غرض می کنه و در میره.
دیدین؟ پسره داستان ما یه عمری درس خوند و جون کند ولی آخرش چی شد؟ خب مرد. یکی نبود بهش بگه که آخه تو توی این مدت به چه دردی خوردی؟ کجا رو گرفتی؟ حیف که امشب فحشم نمیاد وگرنه نه به اون مرحوم ، بلکه به شما هم ترحم نمی کردم و سیل الفاظ رکیکی بود که نثار وجودتون می کردم! واقعا شانس آوردین!
این اولین داستانی بود که توی سایت به نوعی می نوشتم. به امید خدا سعی میکنم در آینده بازم از این قصه ها براتون تعریف کنم و شما از خوندنشون محظوظ بشین ضمن اینکه به نکته های ظریفی که تو داستان هست دقت می کنین.( که من فکر نمی کنم چیزی متوجه شده باشین!) اینم بگم ، من همونطور که انتقادات شما رو به شعرام نمی پذیرم و اگه نظری در باب انتقاد از شعر بدین ، اونو حذف می کنم ، در مورد داستان هام هم همینطوره و به هیچ وجه هیچ نقدی رو قبول نمی کنم. همینه که هست. حالا فعلا با من خداحافظی کنین و اگر هم واستون مقدور بود ، یه دعایی بر من محتاج عنایت بفرمایید.
پی نوشت ۱: دو تا بیت شعر مرگی جدید گفتم. بد نمی بینم اگه واستون منتشر کنم.( جمله ی آخر مشکل دستوری داشت!)
مرگ خدا به من باد ، اون که نفس به من داد
اون که منو نمی دید ، نمی رسید به فریاد
تو چنگ غصه هامو ، مغروق قهر دنیام
سلام مرگ به من گفت ، طلوع نمیشه فردام
پی نوشت ۲: این مامان مارال ۱۸ ساله نمی خواد بمیره؟ دهن مارو به نوعی سرویس کرد ، بابا بمیر دیگه راحت بشیم. البته شایدم مرده و Add List من از موضوع بی خبرن! هییی! خدابیامرزدت ننه مارال!
پی نوشت ۳: اگه روانشناس غیرحضوری سراغ دارین ، منو هم بی سراغ نذارین! دارم به فانی میرم!
پی نوشت ۴: اگه تو نحوه ی نگارش داستان ، دونوع ریتم رو مشاهده می کنین ، بدونین که این داستانو تو دو روز نوشتم! و همونطور که گفتم زندگیم حالت نوسانی داره!
منبع : www.himra.com
ویرایش شده در جمعه 27 دی 1387 و ساعت 11:50 ب.ظ
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
سلام سردم رو در این هوای گرم پذیرا باشید!(و شاید هم برعکس!) اگر خوشحالم از خوشحالی توست و اگه ناراحتم از سقوط تو! به قول شاعر شیرین سخن:
درگوش اون چی گفتی بپا تو جوب(چاه) نیوفتی!
به تازگی مطلبی رو خوندم که واسه دو سال پیشه(پیش است!) ولی دوست دارم که بگم. می تونین این مطلب رو اینجا بخونین. بله ، کلیتش اینه که اندام لیندسی(لیندزی درسته) همش پروتزیه و هیکل واقعیش این نیست. خب اینو که خودمم می دونستم ، کافیه شما عکسای قدیمی لوهان رو با تصاویر جدیدش مقایسه کنین! ور اومده!
برادر من ، نه ببخشید از بس که من فمینیستم همه رو مرد می بینم خیر سرم! بله ، فرزندان مونث من! وقتی که میگن چکمه هاتون رو نذارید روی شلوارتون ، حتما یه چیزی می دونن. این نوع پوشش کاملا غربیه و بیشتر زنان سلبرتی و هرزه ی اونور آبی به این شیوه در مظان عمومی ظاهر میشن!(یک غلط معنایی فوق العاده بد تو این پاراگراف داشتم! هرکی پیدا کرد ، جایزه اش محفوظه!)
اگه اهل نت و نت بازی بوده باشین(بازم یه غلط دستوری دیگه! حامد چته تو امروز؟!) حتما به این پی بردین که از تعداد سایتای غیر اخلاقی کاسته شده و وبلاگای و سایت هایی که تصاویر دختران محترمه رو در دید عموم میذاشتن به اضمحلال گراییدن! من فکر می کنم یکی از دلایلش سختگیری و تحت پیگرد قرار گرفتن وبمسترها باشه ولی یک علت مهمتر ، گسترش سایت هایی مثل کلوبه. قبلا یه یاهو مسنجر بود که وقتی ذکوران همجنسم می خواستن میل به جنس مخالفشون رو تامین کنن ، باید انواع و اقسام دردسرها رو می کشیدن تا بفهمن طرفشون دختره! ولی کلوب این عملیات رو برای همه انجام داده و دیگه نیازی به خواهش و تمنا هم نیست!( چرا نگارنده اینقدر رو به فساد است ، بر همگان پوشیده است!)
بعضی معلما و اساتید هستن که فکر می کنن نمره رو میخوان از مال باباشون بدن. ببخشید از اموال باباشون!(بدتر شد که!) یا به بهانه های واهی الکی نمره کم می کنن. مثلا تو یه درس شفاهی یا عملی خیلی آسون میگن تا ده میشمارم اگه بازم جلو چشمام بودی یه نمره ازت کم می کنم! و کم هم می کنن! شما فرض کنین آسونی این درس به حدیه که با حفظ شعر یه توپ دارم قل قلیه تو مهد کودک میشه مقایسه اش کرد ! اونوقت میگن که به کسی هم از ۱۹ بالاتر نمیدم! خب نده ! به ناخونم!
دوستان من! وقتی کسی داره صاف راه میره بعد یهو زارتی می خوره زمین ، بهش نخندین. خودتونو کنترل کنین و بعد برید یه گوشه و تا می تونین خودتونو خالی کنین. بنده خدا غرورش جریحه دار شده ، خودش که نمی خواسته بخوره زمین. (من زمین نخوردم ، بلکه چون داره زمستون میشه و یخبندون، داشتم نصیحتتون می کردم!)
آقا وقتی نقل قول می کنین و شنونده ازتون می پرسه چی شد که بحث به اینجا رسید ، جوابشو بدین! سفسطه نکنین و نگید به به چقدر امروز هوا بسی خوب است!( نفهمیدین چی میگم؟ عیب نداره اونی که باید بفهمه ، فهمید!) فعلا مرا به خدا بسپارید که مغزم گ…. و نمی تونم جمله ها رو به هم بچسبونم!
پی نوشت: حالا پروتز یعنی چی؟
منبع: www.himra.com
ویرایش شده در - و ساعت -
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
یه پست از سایت:
سلامم بهتون! می دونم که روزنوشت باید روزی یه دونه باشه ولی دقت کنین که شاید یکی از روزنوشت ها ، شب نوشت باشه! می گذریم همچون سرعت برق و باد. احتمالن(گفتن دیگه احتمالا ننویسین!) همه ی شما باراک اوباما رو میشناسین و اگه غیراین باشه ، برای خودتون متاسف باشین ! خب اوباما تو رای گیری دیشب رئیس جمهور آمریکا شد و اگه بگیم واسمون فرقی نمی کرد ، دروغ گفتیم. البته به نظر من نه، به نظر بقیه ، اگه اوباما با رئیس جمهور فعلی ما ویا رئیس جمهور اصلاح طلب بعدی بخواد مذاکره کنه، نتیجه همونی میشه که الانم داریم می بینیم و هیچ تغییری تو روابط ایران و آمریکا حاصل نمیشه.
اما به هرحال مک کین جنگجو و وارطلب بود و به قول خودم خوشحالیم از اینکه این پیری بر مسند ریاست ننشست. البته غیر از اینا من نمی دونم چرا اینقدر از پیلین متنفرم ، شاید بخاطر یه نوستالژی باشه که چسبیده به ضمیرناخودآگاهم و شاید شباهتی بین سارا پیلین و مثلن یکی از معلمای خشن دوره ی ابتداییم وجود داشته باشه و باز شایدم بخاطر ضد ایرانی بودنش. به هر شکل مهم اینه که بایدن و اوباما طبق پیش بینیا با فاصله ی نسبتا زیاد رفتن تو کاخ سفید و دارن حالشو می برن! یکی دیگه پولشو می گیره یکی دیگه خودشو خفه می کنه!
من به تازگی فهمیدم که با آهنگ مگنت لوهان ، حس مازوخیستیم فوران می کنه و دوست دارم سرمو بکوبم به دیوار! یا خودمو از یه جایی پرت کنم پایین یا بپرم زیر کامیونی که داره با ۱۳۰ تا توی اتوبان تهران- کرج از یه اتوبوس سبقت می گیره!(خواهشا افکار منفی و فطیشتون رو به من نسبت ندین که به شدت این فکرا و کارا رو تقبیح می کنم! ممنون میشم!)قطعا Magnet یه آهنگ تاپ نیست و گمان هم نمی برم تعداد زیادی ازش خوششون بیاد ولی برای اینکه این مازوخیست لعنتی تو تک تک گلبولای قرمزم رخنه کرده ، میذارم اینجا تا دانلودش کنین. خدارو چه دیدی شاید مازوخیست من به شما سرایت کرد! در آخر از همتون به جد میخوام که از من خداحافظی کنین! در آخر به نقل از محسن خان چاووشی که گویا اونم مازوخیست داره!:
یه حس گیج و سمج ، همیشه همدممه —- میگن شکنجه بسه ، میگم بازم کممه
دانلود آهنگ Magnet لوهان با کیفیت ۱۹۲
راستی اینو یادم رفت بگم که الدار کردانیتزه هم استیضاح شد! الان گفتم!
منبع:www.himra.com
ویرایش شده در - و ساعت -
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
خب سلام. بالاخره بعد از کش و قوس و قزح های فراوان تونستم یه وب کوچیکی راه بندازم که اما درونش مثل دل دریایی من عمیقه خیر سرم! البته برخلاف گذشته ، راغبم که از نویسنده های دیگه هم بهره بجستم! و همچنین متمایلم که کپی رایت رو هم بذارم در کوزه! خب این دو خط رو خوندین ، خسته نشدین که؟ ای بابا ، کی خستس؟(همه با هم و درهر جا و مکانی که هستین بگید:دشمن!) کی خستس؟(بازم همگی بگید دشمن!) خیلی خب حالا یه دست و یه هورا( عنایت بفرمایید: هوراااااااااا !) اگه خواستین یه جیغ و داد و آه و ناله و فغان هم بذارین تنگش! به هر شکل سعی می کنم بیش از پیش به مسائل سیاسی هم بپردازم هرچند صاحب نظر نیستم و ادعایی هم یدک نمی کشم! البته هنوز هم نیم نگاهی به خوشگلای غربی و شرقی داریم!(داریم ، دارید ، دیرام رام!) غیر از اینها نخبه گرایی هم می کنیم!(دقت کنید! نخبه گرایی نقش مفعولی داشته، ولی نگارنده هیچ صنمی با نخبگان نداره!) ضمنا از این تیپ ایهام ها و کنایه ها بیشتر استفاده می کنم و اگه باهوش باشین معانی اونا رو می کشفین یا اگه نفهمیدین و علاقه مند بودین که بفهمین ، بپرسین. چقدر از خودم تعریف کردم و واقعا لذتی که در تعریف کردن از خود هست ، در سایر چیزای با لذت نیست! یه سعی دیگه هم می کنم ، اونم اینه که از قاعده ی هر روز یه پست تبعیت و معنای آپ تو دیت بودن رو به نحو احسنت!! عملیاتی کنم. خب حالا شاید درست نباشه ولی این پست رو با یه بیت از محسن چاووشی به پایان می رسونم. فعلا خداحافظ خودم و خودش!(کی؟)
بدون تو پشمم — کنار تو کشکم—- بیا تا گریه کنم —- مشکم پیش اشکم(نگید بچه شدی که …)
منبع: www.himra.com
ویرایش شده در - و ساعت -
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
سلام به من و به پاکی خودش. از اونجا که اساسا من در گفتار روزمرم(روزمره ام) به هیچ عنوان از کلمه ای فراتر از گوسفند و خوک منصب و سگ صفت در اهانت کردن استفاده نمی کنم ، در این پست علاقه مند و راغبم که تمامی موجوادت رو به فحش بکشم و از تو بازدید کننده پست فطرت و سبک رأی شروع می کنم. آیا مگه به شما اخطار نداده بودم که ای بازدید کننده ی یابو ، وقتی یه مطلبی از وبلاگ منو که با زحمت فراوان به رشته ی تحریر دراومده از نظر ..... ت میگذرونی ، چیز میخوری که نظر نمیدی ، من الاف(علاف) تویه بیکار گشاد نیستم که. هان چی؟منتظری؟ بازم بگم؟
یه دعایی هست که تازگیا زیاد می شنویم و من اعتقادی بهش ندارم و اینو دعا می کنم که خدایا ، این ماه رمضونو آخرین ماه رمضون ما قرار بده! به خدا میگم که ای خدا، توبه های منو قبول نکن ، لازمم نیست گناهای منو ببخشی. دعا نمی کنم که مریضا رو شفا بدی ، تن سالمم ازت نمی خوام. یه چند بیت شعرم با این مضمون دارم که بخشیش رو میذارم اینجا:
خدایا، خدای راحم منو نشناس برای باور احساس مرگ منو نبخش
بذار بنده ی غرق گناهت بمیره تا شاید زجر مزد دنیا رو ببینه
شاید به نظر بیاد که این نوشته ها بوی خیانت در امانت میده – که اینطورم هست - و من بصورت نظری این بیانات رو ابراز می کنم ، ولی درواقع به این اعتقادات پایبند نیستم و در لحظات مرگ ، قطع به یقین خواهم ترسید! اما نمی دونم باز چرا طلب مرگ می کنم!
وقتی که تنها میشم، کنج اتاقم میشینم
عاقبت خسته میشم از بی کسی،دستای مرگو تو دستم می گیرم
چند ورق کاغذ و یه تیکه طناب، همه ی دار و ندار مرگمه
موزیک گرومب گرومب انفجار، صدای تپش تپش قلبمه
به هرترتیب شاید اقتضای این سن ..... باشه که این افکار ...... رو به من تحمیل می کنه یا شاید معنی این بیت از شعر یکی از ترانه های خوش ساخت محسن یگانه بر من تعمیم یافته:
هیشکی نمی دونه که چشمام، چرا همیشه خیسه خیسه
چرا هیشکی حتی یه نامه، واسه من دیگه نمی نویسه
البته برای اینکه دیگه دقیقا شامل حالم بشه ، می تونین عبارت دیگه رو از مصرع دوم حذف کنین! می دونین ، اینه. آره.
دیگه چیز زیادی نخورین و یه تکونی به فلان گشادتون بدین و گمشید بیاین نظر بدین. اگرم ندادین ، ندادین ، منت شما آدمای زبون نفهم گاو خو رو نمی کشم ، شماها بهتره برید شمال کنار دریا ، کباب و جوجه کباب کوفتیتونو نشخار کنین و بچسبین به این دنیای ..... تون. اه حالمونم گرفتین. آخه تا کی دنیاپرستی؟ تا کی؟ هان؟ تا کی شیکم پرستی ؟ تا کی دنبال پول و سود و دله دزدی و در و دا... . هی بگذریم. می ترسم اگه بخوام ادامه بدم به فحشای رکیک و خانوادگی برسیم ، منم الان حال درست حسابی ندارم یه دفعه دیدی پتمو ریختم رو آب! ضمنا به عنوان حسن ختام بگم که من با اینکه اون همه ای که تو چندتا پست قبل گفتم ، نیستم اما تعداد کثیری از انسان ها رو به حساب نمیارم هرچند که ممکنه به خودشون هم نگم ( گفتم که اینجا!) اگه دیگه هیچ زحمتی برای من ندارین، می تونین گور به گور بشین ، یه روز بیام قبر نجستون رو بشورم! خداحافظم و نگهدارم! ( جای تمام نقطه چین ها هم فقط یه کلمه می تونین بذارین که اگه تربیت درست حسابی نداشته باشین، سریعا می فهمین که این کلمه چیه!)
لینک های مرتبط:
ویرایش شده در سه شنبه 9 مهر 1387 و ساعت 12:09 ب.ظ
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
سلام بر من و شما! خب امروز تنها اومدم اینو بگم که به علت غرب گرایی و ترویج و ترغیب به فرهنگ غرب ، ضمن عذرخواهی از تمامی عزیزان و رفیقان ، به این نتیجه رسیدم که زین بعد حدالمقدور از اشاعه ی ابتذال خودداری کنم و تا به این حد غرب گرا نباشم!( به یاد دولت غربگرای گرجستان و اوکراین و دولت غرب گرای فرانسه و غربگرای آمریکا افتادم!!) ولی باور بفرمایید که موضوع خاصی پیدا نمی کنم که بخوام راجع بهش بنویسم و مجبورم به مضامین سخیف و پست روی بیارم. البته یه سوالی در رابطه با پست پیشین بوجود اومده بود که برخی می گفتن که اون دایره ها صورتی نیستن ، بلکه نارنجی اند! عده ای دیگر ابراز داشتن که نخیر، نه نارنجی نه صورتی ، بلکه ارغوانی ماته! به هرحال هر رنگی هست ، ما دیگه کاری به انسان های فاسق و فاجر و لامذهب نداریم و اکنون که بنده دارم با شما سخن می رونم ، در حال شنیدن نوای لطیف صدای محسن یگانه می باشم ، هرچند که تعدادی از آهنگاشو قبلا شنیده بودم ، اما بازم گوش دادن بهشون خالی از لطف نیست. پیشنهاد می کنم شما هم این آلبوم رو تهیه کنید و گوش کنید ، البته من خودم دانلود کردم و نمی تونم به شما اصرار کنم که برید بخرید ، همونطور که شاعرم میگه خرما خورده کی منع خرما کند؟(هان؟) نتیجه ی اخلاقی اینکه ، اون پستی که قرار بود درباره موسیقی ها و سبک ها و خواننده ها بنویسم، فعلا منتفی است. در آخر شاد باشم و سرفراز! خداحافظم و حافظش!(حافظ کی؟)
لینک های مرتبط:
ویرایش شده در سه شنبه 2 مهر 1387 و ساعت 05:09 ق.ظ
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
السلام علینا و رحمة ا... و برکاته. سلامی به بلندای دل آسمانی من! امید است جانبان من همواره در صحت به سر ببرند و بینی مبارکشان در صورت لزوم قلمی و باریک باشد! دیری نیست که از گوشه ها می شنویم آقای البرادگی گزارشی از خود ول دادند که بوشم اومد! اتفاقا سرکار رایسم تشریف فرما گردیدند به مستراح! عرض می نمودم ، ایشان در گزارشی بلند بالا و قندپهلو ، دل غرب و شرق و ایران و آمریکا را شاد نمودند(خدا شادش کند!) و ما در این ینگه ی دنیا گزارش را به نفع خویش می پنداریم و آن ها در آن سر به سود خود. ساخته و پرداخته کردن این گزارش به جز دستان البرادگی بزرگ ، از دست کسی برنمی آمد و شاعر چه خوب می فرماید که هنر نزد مردان است! گفتم مردان ، یاد تستسترون و آندروژن افتادم که جای خود را در خون جوانان برومند ما در المپیک به اسید لاکتیک داده بود! بگذریم که دنیا محل گذر است!
چندی پیش ویدئویی رؤیت نمودم با عنوان بلی پلاشیک آن سنسورد!( uncensored beliy plaschik ) که عنوان انگلیسی آن White Robe است . آری در این ویدئو موزیک ، معشوقه ی نخست ما نقشی اساسی ایفا می کرد! بنده ی خداجو تا به حال غیراخلاقی تر از این ویدئو موزیک در زندگانی خویش ندیده بودم و خدا مرا عفو نماید!( ذکر این نکته ضروری است که این ویدئو را بعد از اذان مغرب مشاهده کردم!) در این کلیپ معشوقه ی ما به سبک هالیوود ، از ذکرش معذورم بدارید! بنده به عنوان انسان ناهیز ، هیچ نظری درباره اندام معشوقه و دایره های صورتی رنگ و دلفریب ندارم و بدانید که تنها به زیبایی معنوی می اندیشم خیرسرم! (گویا اجنبی ها ما را در صورتی مغروق می سازند!) شاید هم به این درک رسیده باشد که باید از زیبایی های زیرحجابش هم استفاده کند !

به کدامین سو می نگری فاجر؟
در همین اثنی بود که فیلم مزخرف تنها شانس من را بدانلودیدم و به تبعش بدیدمش و اطمینان بدارید که اگر بخاطر معشوقه ی ثانی خویش نبود ، تف هم در مانیتور نمی انداختم! چه کنیم که معشوقه بارانیم و من بابت از جانب پروردگار عذر میخواهم و باز هم به درگاهش توبه میدارم .
ای تو که فصلی است تو را ندیدمت ، در این دو فصل سیر خواهمت دید و لعنت کائنات بر این احساسات! تا بیش از این به دیار توهم پای ننهادم به اینجانب بدرود بگویید و چون من ، که در کل سال می گناهم و این شب ها توبه می نمایم نباشید! در این مطلب ، آبروی خود و ارزش های انسانی و اخلاقی که در این سال ها کسب و نهادینه نموده بودم را از بنیاد ، از بین بردم ! در کل بدرودم ! ( سگ بر دهان کسی که این پست را بخواند و نظر در ندهد!)
لینک های مرتبط:
ویرایش شده در شنبه 30 شهریور 1387 و ساعت 12:09 ق.ظ
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
سلام. روزه هاتون مقبول. هرچند وسط ماه رمضونه و باید کمی به مسائل دیگه هم پرداخت ولی من شرمنده ی خدام! به هر حال . قبل از بحث اصلی میخوام یه توضیحی درباره سبک نوشتاریم بدم. خب هر کسی ممکنه براش پیش اومده باشه که مثلا بخواد خاطراتش رو بنویسه ( خوندن این جمله یه ذره سخته!) و به هر حال از یک سبکی پیروی می کنه. این سبک نوشتاری از مطالب و نوشته هایی که خونده ، نشأت می گیره و با کمی دقت میشه فهمید که نگارنده به چه نوع نوشته هایی علاقه منده. اما سبکی که من اتخاذ کردم از هیچ جا الگو برداری نشده و ساخته و پرداخته ی ذهن خودمه. محوری ترین اصل این نوع نوشتار ، بیان مطالب به صورت گفتاری پیچیده ، همراه با لغات نامأنوس و دست ساز و همچنین قرار دادن معانی چندگانه درجمله هاست. به این شکل که در بعضی جملات از نوشته هام ، می تونید چندین معنی رو استخراج کنین. از مهم ترین مسائل فرعی این سبک هم توهین مستقیم به خوانندس و همچنین عظیم نشون دادن فهم و شعور نگارنده! دیگه توضیح نمیدم چون این پست به اندازه ی کافی طولانی خواهد شد ، فقط یه نکته ای عرض کنم که من در پست لیندزی لوهان ، از کلمه ی فتیر استفاده کردم که اصلا وجود خارجی نداره و دراصل املای درست این کلمه فطیره! که به معنای خمیر ورنیومده و تخمیر نشدس و به هیچ وجه جاش در اون جمله نبود! عذر میخوام از همگان! حالا اصل مطلب این پست.
خب تقریبا اکثر شما این فیلمای هالیوودی که به مسائل دبیرستان و دانشگاه و اینا می پردازه رو دیدین. نمونه های بارزشم همین سری american pie . یا نمونه های دیگه ای که من دیدم برای مثال
John Tucker Must Die یا Bachelor Party یا She's The Man ویا همین Mean Girls خودمون!(البته اینم بگم که من از این فیلم لوهان به هیچ وجه خوشم نیومده ، بلکه ازسیمای خودش ....!) به این سری فیلما که فکر کنم بهشون فیلمای صورتی میگن ، اکثر خانم های محصل و دانشجو ، دست باربی و فرشته ها رو از پشت بستن . پسراشونم همه تام کروز. روابط جنسی شدیدا آزاد و اتفاقا والدین و معلم ها از این نوع حرکات حمایت می کنن! همش پارتی می گیرن و همیشه خوشحالن و با دوستای جنس موافق و مخالفشون در حال لذت بردن از دنیا هستن و اصلا انگار درس و سختی ، هیچ وجود خارجی نداره! اکثر ما می دونیم که این محیطی که از دانشگاهاشون برای ما ترسیم کردن یک مشت مزخرفاته و به هیچ وجه اینجوری نیست و برعکس ، در دنیای واقعی تمام دختراشون کج و کوله و پسراشون چاق و بد فرم هستن. اما چرا پس توی فیلماشون واقعیت هارو پنهون می کنن؟ خب اونا خودشون دارن دانشگاه میرن و می بینن که از این خبرا نیست ولی ما که این ور دنیا ، توی یک کشور سنتی و مذهبی زندگی می کنیم چی؟ فکر می کنیم این فیلما حقیقت داره و رفتن به دانشگاه های اونا رو آرزو می کنیم . گمان می کنیم ما یه کشور عقب افتاده هستیم که توی دانشگامون پسر به دختر (یا بالعکس) سلامم نمی کنه ، چه برسه به اینکه ...... .

آره عزیزان من ، گول این فیلما رو نخورین و تحت تاثیرشون فقط دنبال gf و bf نباشین! هدفتون از آشنایی فقط مزدوج شدن باشه و من به شخصه با اسلام موافقم و معتقدم که دوستی محض بین دو جنس ، هیچ دلیلی جز چیز نداره و اگر محبت و عشق و این شعر و ورا رو جستجو می کنین ، باید انلی (only) به ازدواج فکر کنین!
بگذریم. از بحث پرت شدیم. گفتم که در دنیای حقیقی ، بانوان امریکایی ( نه روسی یا اروپایی!) فقط با عمل و آرایش غلیظ اینطور ور میان و برای اثبات سخنانم ، فراوان هم سند و دلیل دارم! بله این عکسایی که در زیر می بینین شاهد این مدعاس! بازیگران هالیوود و خوانندگان آمریکایی، بدون گریم و آرایش و پنکک و از اینجور چیزها!(چون تعداد عکس ها زیاده ، کمی شکیبا باشید!)
اولی مدونا پیری!
آوریل لاویز! واقعا یکی از کسانیست که بسیار آرایش میماله!
بریتنی اسپری! یکی از اون سه تا رفیق فوق مفسد ! بنده خدا اون دوتا روسی که چه چیزایی بهشون نگفتم!
پاریس هیتلر! اینم دومین رفیق مفسد فی الارض! الگوی تمام کسایی که فیلمای پورنو بازی می کنن!

هیلاری قاف! نمی دونم ، ولی شاید بعضیا بخاطر نام خانوادگیش ازش خوششون میاد!

کامرون پیاز! شنیدم دوست پسر سابقش جاستین تیمبرلیک بوده! جای پسرشه!

چارلیز آفریقایی! وقتی فیلم mean gilrs رو می دیدم ، یاد ایشون افتادم!(حال توضیح ندارم ، خودتون برید بیوگرافی ترون رو بخونین ، بعد بیاین فیلم رو ببینین!)

جنیفر پونز! اینم که با آرایش و بی آرایش اصلا قیافه نداره!

الیشا هاتبرد! گفته بودم بعدها بهش گیر خواهم داد!( بخاطر وقیح بودن بیش از حد این تصاویر ، از شما شدیدا عذر میخوام!) اختصاصی چند تا عکس میذارم!



لیندزی کک مکی ! واسه لیندزی هم سفارشی دوتا عکس میذارم تا دل بچم شاد بشه! نمی دونم چرا این همه پولو میره با اون دوتا رفیقش و سامانتا رانسون ،صرف الکل و کلوب و اینا می کنه ، خب بابا برو کک مکاتو بردار! ولی اگه این کک مکاشو فاکتور بگیریم ، بدون آرایش هم چهرش بد نیست زیاد! لنا کاتینا هم کک مک داره ولی نه دیگه در این حد! البته اون که آخرشه! بدون آرایشش از کلهم این کسایی که گفتم ، اگر هم با آرایش غلیظ باشن ، زیباتره!


خب اصرارتون جواب داد! اینم لنا کاتینا . البته تصویر بدون آرایشش رو از ویدئوی Ne Ver Ne Boysia Ne Prosi برداشتم ، چون فکر می کنم تو این ویدئو موزیک ، میک آپ نکرده باشه! فرقی می کنه با ظاهر بدون آرایشش؟ نه !

اینم امی لی که بازم هر دو عکسش رو از ویدئوی Everybody's Fool برداشتم. البته فکر می کنم توی این ویدئو ، خودش رو هم کمی زشت کرده باشه!

خب من باز هم از حضور دوستان متدین ، خجلم و در محضر خداوند ازش شرمنده. این پست رو میخواستم زودتر توی وبلاگ قرار بدم ، ولی فرصت نشد تا به الان رسیدیم. دیگه از این کارا نمی کنم و عمرا اگه باز به این انسان های زیبارو، نیمه زیبارو و بی زیبارو پیله کنم!پروانه شدم و در آتش شمع سوختم! من آدم خوبی بودم ، بخاطر تو بد شدم! (این دو تا جمله ی آخر هم دو سه تا معنی داشت ، هرچند بی ربط بود!) فعلا واسم دعا کنین که برام خوبه! خداحافظ.
قسمت بعد : موسیقی ، خواننده ها ، آهنگسازها و سبک ها ( توی پرانتز بگم که پای ویرایش این پست من جون دادم! چندین ساعت بابت پیدا کردن یا گرفتن عکس ها و نوشتن این مطلب و کم حجم کم کردن و ادیت تصاویر ، وقت گذاشتم! پس لطف کنید گمشید بیاید نظر بدین تا یه انگیزه ای بگیرم ، گوسفندان!)
لینک های مرتبط:
1- من و لیندسی(لیندزی) زرد شدیم!
5- زیباترین زن تاریخ سینما(یه تاپیک جالب توی پرشین تولز که مردش هم هست ، ولی چون مسدوده ، لینک نمیذارم دیگه ، خودتون جستجو کنید!)
ویرایش شده در جمعه 22 شهریور 1387 و ساعت 10:09 ق.ظ
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
سلام به تمامی شما عزیزان ناباب! مایل نبودم که تو این پست درباره ماه رمضان حرفی بزنم ، اما به هر حال تبریک میگم فرا رسیدنش رو. در راستای سرگرمی شما بازدید کنندگان علاف ( الاف) ، من همیشه بعد از چند تا پست ، یه تعداد تست مطرح می کردم و جوابشم میدادم. حالا هم رسیدیم به این بخش جالب وبلاگ.
1- بدترین حرکت غیراخلاقی در یورو 2008 بین کدام بازیکنا انجام شد؟
الف) بوفون و تورس ب) پانوچی و تورس ج) ویا و تورس د) الف و ج
پاسخ: گزینه ی آخر(دلایلشم غیر اخلاقیه ، معذوریم از گفتنش!)
2- مشکلات اخلاقی لیندزی لوهان در کدام گزینه دیده نمی شود؟
الف) ..... ب) ....... ج) .......... د) مشکل اخلاقی نداره
پاسخ: گزینه ی آخر( چون هیچ مشکل اخلاقی نیست که لوهان بهش مبتلا نباشه!)
3- هدف همراه اول از ساخت تیزر تبلیغاتی بچه ها ، چه بود؟
الف) به گند کشیدن ایرانسل ب) حمایت و الگو برداری از تتو ج) بیان وجود کودکان بیکار در جامعه د) موارد قبل کلهم اجمعین درستن
پاسخ: گزینه ی آخر( یعنی میگین توضیح بدم؟)
4- چه فرد یا افرادی نباید استیضاح یا برکنار شوند؟
الف) وزیران ب) معاونان ج) مشاوران د) خودم
پاسخ: گزینه ی آخر ( من که کاره ای نیستم که بخوام حالا برکنار یا استیضاحم بشم!)
5- من در مجموع تمام پست های وبلاگ ، به چه کسی هنوز پیچ نشدم؟
الف) لنا کاتینا ب) لیندزی لوهان ج) محمد سلیمانی د) الیشا کاتبرت
پاسخ: گزینه ی آخر( به امید خدا در آینده ی نزدیک به الیشا هم یه چیزی خواهم پراند!)
خب به سوالا درست جواب دادین؟ آره؟ خب معلومه دیگه ، چون من جوابا رو زیر هر تست نوشتم! میخواستین بازم نتونین جواب بدین؟ واقعا براتون متاسفم ، پیشنهاد می کنم همتون برید حذف کنین چون با این اوصاف همتون افتادین! ولی اگه جواباتون ، بدون دیدن پاسخا ، درست بود می تونین واسه دریافت جایزتون به پست لیندزی لوهان مراجعه کنین !
اگه با من خسته کاری نیست ، رفع خستگی کنم! بدرودم!
لینک های مرتبط:
6- عشق رو به من نشون بده همراه اول !
ویرایش شده در - و ساعت -
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
یه سلام خشک خالی. خب چه می کنید؟ حال ، احوال ، همه خوبن؟ بگذریم چون ممکنه این پست طولانی بشه سریعا میرن سر خود مطلب. راستی جواب سوال پست لیندزی لوهان رو هم بدین. خب به اشعار زیر دقت کنین:
به گیسوی نگارم نظر ندارم، از حال دلم خبر ندارم
همیشه به فکر خوابم ، دیگه شام و سحر ندارم
______________________________________________
نفرین به هر کی عاشقه ، لعنت به هرچی وسوسس
لیلی و مجنون سیری چند؟، عشق زمینیه هوس
______________________________________________
عشق دیگه کشک و دوغ نیست ملاته
کارش از دروغ گذشته هرکی میگه که فداته
______________________________________________
صدای عشق نیست، صلای جادوست
بوسه زدن به ، لبای کاکتوس
چاه عمیقه ، به ژرف دریاست
قبول ریسکه، فردای فرداس
--------------------------------------------------------------------
خب دقت کردین؟ حالا ابیات زیر رو از نظر بگذرونید:
تو لحظه های آخر، بازم صدات نکردم
حالا دارم می سوزم، در شعله های صبرم
_____________________________________________
رنگ چشمات ژرف دریاست ، لجن آلود و پر از خز
نرم پوستت مثل برفه ، سپیده چون برگ کاغذ
_____________________________________________
غرورم سر به فلک بود ، صدایی نمی شنیدم
تا یه آن چهرتو دیدم، از خدا به فرش رسیدم
_____________________________________________
اون برام مثل یه بت بود ، آره من یه بت پرستم
خدا رو نمی شناسم ، من همینم که هستم
نداره از من عاشق ، نه خبر نه هیچ نشونی
نمی دونه من کی هستم، به چه ملت و زبونی
_____________________________________________
این زمین بی کران خونه ی من، چنگال سایه شب شونه ی من
عطار باغ سحر پونه ی من، همشون فدای دردونه ی من
بله عزیزان! تفاوت کاملا در اشعار من آشکاره! این جزئی از تنوع در شعرام بود و فقط خواستم اینو بگم که من هم میتونم از عشق و عاشقی بد بگم ، هم اینکه خودمو جای یه عاشق جا بزنم! فقط خواهشا از این ابیات هیچ جا استفاده نکنین ، که من خیلی دوسشون دارم!
حالا کلا بحث رو تغییر میدم. شما مستند شوک رو دیدین؟ من که وقتی از تلویزیون پخش شد ندیدم ، ولی رفتم از نت دانلود کردم (بابا پرسرعت!) قبل از اینکه مشرف بشم ( بر وزن پرویز مشرف!) به دیدن برنامه ، توی این فروما و وبلاگا و سایتا مطالبی میخوندم درباره این برنامه. خب یه سری از برنامه حمایت می کردن که کاری باهاشون نداریم. اما یه تعداد احمق و جاهل هم بودن که مثلا میخواستن کل مستند یا بخشی از اون رو نفی کنن و بهونه های جالبی هم می آوردن. مثلا می گفتن سازنده ی این برنامه اصلا نمی دونه مفهومه هد زدن چیه و یا بیان می داشتن که آهنگای راک و متال فقط برای شیطان پرستی نیست و یا می گفتن که نباید کل رپ و رپرها رو زیر سوال برد.
حالا جوابای من. عرض کنم خدمتت که آخه هوشمند! مگه سازنده های مستند داشتن ازهد زدن صحبت می کردن که حالا بخوان دربارش بدونن یا نه؟ ضمنا کسی نگفت که موزیکای متال فقط برای این کارا استفاده میشه . منظورشون این بود که برای اینجور مجالس از این نوع موسیقی استفاده می کنن. منم دارم آهنگ راک گوش میدم ولی تاثیری روم نداشته و فقط برای دریافت آدرنالین ، که فکر می کنم تو خونم کمه ، بوده.
اما بحث رپ. من ضمن احترامی که به هیچ وجه برای خوانندگان رپ و شنوندگان این نوع موسیقی قائل نیستم ، خدمتتون عارضم که بنده با اینکه از موسیقی چیزی سرم نمیشه ولی کلهم اجمعین رپر ها مخصوصا اونی که ادعا می کنه بابای رپ خوناس ولی هیچ عضو بدن منم نیست رو به کلی حساب نمی کنم . اصلا دلیلی برای آدم دونستن یه سری عرقی هوسباز که با پولی که معلوم نیست از کجا بدست اومده ، آهنگای جلف و پست رو تحویل احمق ها میدن،نمی بینم.وبازهم تاکید موکدمی کنم که رپرهاوهواداران رپ،تماما احمقند!(every body's fool )
خاک بر سر کسایی که میشینن آهنگای هیچکس و تهی و ساسی مانکن و اینا رو با ولع گوش میدن و نمی فهمن که داره چه توهینی به شعور نداشتشون میشه. تمام خاک های کائنات بر فرق سر شما باد! این رو هم نطق کنم که من هیچ آهنگ رپ جذابی گوش ندادم ، یعنی اصلا وجود نداره که بخوام گوش کنم! حتی اون یاس که معلوم نیست چرا اسم مستعارش رو دخترونه انتخاب کرده هم دلش خوشه. مثلا میخواد مسائل و مشکلات اجتماعی رو تو شعراش بگه. آخه برو چیز زیادی نخور ، خودت چه غلطی کردی واسه کشورت که داری اینقدر زر زر می کنی. یا همین هیچکس و ابلیس و سایر فلان فلان شده ها که ادعای میهن پرستیشون میشه ، اگه یه جنگی رخ بده ، اولین کسایی هستن که فلنگو می بندن و میرن تو همون کشور مهاجم.
به هر حال اینا نظرات منه ، که کاملا هم درستن و هیچ خدشه ای برش وارد نیست و افرادی که مخالف حرفای من هستن ، یک مشت انسان بی سواد و از خدا بی خبر هستن که فقط سرشون تو آخور باشه بسشونه. حالا بیاین وبلاگ رو هک کنین تا اوج حقارت رو به نمایش بذارین ، عقب رفتگان ذهنی! تا به فحشای رکیک نرسیدم با من خداحافظی کنین!
لینک های مرتبط:
2- نظرتون درباره برنامه شوک ... ؟
ویرایش شده در چهارشنبه 13 شهریور 1387 و ساعت 11:09 ق.ظ
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
بازم سلام. واقعیت اینه که من عقده ای شدم. بس که همه جا از خودم بد گفتم و مخصوصا تو وبلاگ ، نقاط منفیم رو پررنگ تر جلوه دادم. حالا میخوام تو این پست تلافیشو دربیارم و البته تنها حقیقت را خواهم گفت!
1- مهمترین چیزی که من دارای اون می باشم ، اطلاعات عمومی فوق العاده زیاد در این سنه. برای مثال میگم ، وقتی این مسابقه های پرسشی رو از تلویزیون می بینم به اکثر سوالاتش پاسخ درست میدم و اعصاب بقیه رو میریزم به هم. از همه جا اطلاعات دارم و این دانسته ها رو به نحو اعجاب آوری ذخیره کردم. مثلا اطلاعات علمی ، ورزشی ، سیاسی ، تاریخی ، مذهبی ، پزشکی ، جغرافیای سیاسی ، موسیقی ، فیلم و سایر علوم!
2- من به قدری خوب تشریف دارم که سایرین به من میگن بابا یه ذره هم بد باشی بد نیست!خدای نکرده نمیخوام بگم که معصومم ولی به درجه ای از فکر رسیدم که قبح اعمال برام آشکار شده و لیمیت گناهای من به سمت صفر میل می کنه! کافیست با من همراه بشین تا درک کنین!
3- یکی از خصوصیات مهم من ، اینه که خیلی به ندرت پیش میاد که تحت تاثیر چیزی قرار بگیرم و آرامش درونی بسیار بالایی دارم.برای مثال کسی منو خوشحال ، ناراحت ، عصبانی یا افسرده نمی بینه و از کسی دلگیر نمیشم.(ممکنه چون زیاد حرف نمی زنم ، اطرافیانم فکر کنن افسردگی گرفتم اما اینطور نیست و فقط کم حرفم.)
4- برخلاف بقیه ی هم سنام ، دوست ندارم از خودم تعریف کنم و با اینکه در جوانی پیر شدم( به لحاظ عقل و شعور) ، اما در رفتار با اشخاص ، این رو بروز ندادم. فقط تو این پست دیدم یه ذره به خودشیفتگی نیاز دارم!
5- با اینکه کتابا و فیلمای روانشناسی و اینجور چیزا رو ندیدم ، ولی وقتی چند جلسه با افراد ملاقات می کنم ، به ویژگی های خانوادش پی می برم و می فهمم که طرفم به چه چیزایی علاقه منده و یا برعکس از چی بدش میاد .(یکی دیگه از ویژگی های من همینه که با هر فرد درباره چیزی که دوست داره صحبت می کنم ، نه اون چیزی که من دوست دارم. مثلا یه نفر به اتومبیل علاقه داره ، خب منم با توجه به اطلاعات جامعم ، درباره اتومبیل باهاش حرف می زنم. البته این فقط یه مثال بود و اندوخته های من خیلی بیش از اینهاست!)
6- هیچ وقت پیش نیومده که کاری کنم که کسی از من دلخور بشه چون همیشه خودمو جای طرفم میذارم.
7- آدم نسبتا منطقی ی هستم و احساسات رو وارد زندگی نمی کنم ، اما تازگیا در بعضی موارد کم آوردم!
8- توی رفاقت از هیچ چیز کم نمیذارم و حاضرم وقت و انرژی من تلف بشه ، اما یه خدمتی به یه نفر دیگه کرده باشم.
9- کم پیش میاد که دروغ بگم ، کسی رو ضایع و مسخره کنم یا پشت سرش غیبت کنم.
10- شعرای من یکی از عمیق ترین و متنوع ترین شعرا از نظر معنی و سبکه.همچنین دارای ریتم های فوق العاده زیبا هستن که خودم این ریتم ها رو به شعرا تعمیم دادم. ولی من اونا رو زیاد جار نزدم چون محجوب و مأخوذ به حیام! به لحاظ نوشتن هم که دیگه زیاد نگم ، می تونین از نوشته های وبلاگ به اوج ابداعات من در کلمات و نوع جملات پی ببرین!
و موراد روحی و ذهنی بسیار دیگه که الان حضور ذهن ندارم و باید با من همکلام و همپا بشین!(به لحاظ تیپ و ظاهر هم چیزی نگفتم ، چون یه چیز انتصابیه و معتقدم که نباید به چیزای انتصابی ، مثل خانواده و قیافه و هوش بالید!)
آخی! سبک شدم! تا حالا نمی دونستم ولی چقدر لذت بخشه آدم هی از خودش تعریف کنه و کمی هم اغراق قاطیش بنمایه! آخ خدا این وبلاگ نویسیو از ما نگیر ! اگه با این پست حال نکردین مهم نیست ، چون من دارم حال می کنم! وای مردم از خوشی! فعلا با شمایان خدانگهداری می نمایم تا دیداری بعد!
ویرایش شده در شنبه 9 شهریور 1387 و ساعت 12:08 ق.ظ
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
یه سلام نمور دیگه خدمت شما گرامیان! چی شد هنوز منتظرما ، واسه اون سوالی که تو پست لیندزی لوهان مطرح کردم. بابا کاری نداره ، جوابو بگید و اینترنت و ببرین دیگه! خب میخوام داستان زندگی خودمو تو این یکی دوسالی که گذشت واستون تعریف کنم. به سرعت میرم سر اصل موضوع.
آقا یادش بخیر اون زمانی که داشتیم واسه کنکور دهنمونو ارتدنسی می کردیم!! این همه به خودم فشار آوردم آخرش با یه رتبه ی خوب، دانشگاه آزاد ، اونم اطراف تهران قبول شدم. دیگه حس خوندن نبود ، هرچند اگه میخواستم بخونم الان روزانه قبول می شدم. آره و من دانشجو شدم!( این جمله یه مشابهتی با جمله ی ابتدایی سیاحت غرب داشت!!) بعد از ورود ، این ذهنیت برای من ایجاد شده بود که : من یه سال اینقدر خوندم و آخرش اینجا قبول شدم پس حالا تلافیشو درمیارم و دیگه درس نمی خونم! و فکر می کردم چون پایه ی علمی قویتری نسبت به دیگران دارم با این روند ، مشکلی برام پیش نیاد که اومد! نمرات من یکی بعد از دیگری افتضاح شدن ولی من بازم خیالم نبود.
توی ترم اول بیشتر با بچه هایی مراوده داشتم که قبلا با هم آشنایی داشتیم و البته تعدادشون هم کم نبود اما رفته رفته با بقیه بچه ها هم - دوست که نه – ولی صحبت داشتم. کلا اون ترم بیشتر زمینه ی آشنایی با جو رو برای من داشت و اتفاق خاصی برام نیفتاد. ترم دوم هم بعد از اون تعطیلات کذایی شروع شد و توی این ترم فعالیت های من هم بیشتر شد و صمیمیت ها بالا گرفت و ......
خب ادامه ی داستان باشه برای بعد! حالا میریم سر وقت داستان وبلاگ!
من تیرماه سال هشتاد و چهار ، کلید وبلاگ نویسی رو زدم و ابتدا با داستان و شعرای خودم شروع کردم. ولی دیدم اینجوری نمیشه و رو آوردم به گذاشتن آهنگ و عکس و این چیزا تو وبلاگ. تا اینکه رسیدیم مهرماه سال هشتاد و پنج. من یه سایتی رو دیدم که علاوه بر مطالبی که عامه پسند بود ، محلی رو هم اختصاص داده بود واسه حرفای خودش.(اسم سایت یادم نیست وگرنه اینجا ذکر می کردم) اینگونه بود که من هم دومین وبلاگ رو راه انداختم . اما در تیرماه سال بعدش(1386) سرورهای میهن بلاگ ناک اوت شدن و وبلاگ دوم من همراه با نظراتش از بین رفت. جای شکرش بازم باقی موند که میهن بلاگ قابلیت بازگردانی مطالب وبلاگ رو گذاشته بود و من تونستم دوباره اونا رو قرار بدم.
توی وبلاگ جدید بیشتر به خاطرات روی آورده بودم و درباره صدا سیما هم نظراتی ابراز می داشتم. اما راستیتش چون از صورت معصوم لنا کاتینا خوشم اومده بود ، شروع کردم به تیکه انداختن به تتو!(یه کاره!) گذشت و من بعد از تعطیلات عید مشکلات روحی غیر خصوصی برام اتفاق افتاد!( البته چندان مهم نبود) اینو تو وبلاگ تا حالا ذکر نکردم ولی تقریبا کسایی که اطراف من بودن می دونن. شروع کردم به توهین کردن به بقیه و کسایی که منو میدیدن. خب کار خطرناکی بود و الان هم از پست اون مطالب پشیمونم ولی به هیچ وجه حاضر نیستم مطلبی رو از وبلاگم پاک کنم!
آره. گذشت و تابستون شد و من دوباره به گوشه ی تنهایی خودم پناه بردم اما حال روانی من بهتر شد. باور کنید دو ماه وقتم رو تلف کردم و جز اطلاعاتی که درباره فیلم ها بدست آوردم هیچ چیزی بهم اضافه نشد. بگذریم. یه مدت بود دیگه با تتو و لنا کاتینا اونچنان حال نمی کردم و داشتم کم کم به باد فراموشی میسپردم که لیندزی لوهانو دیدم!( توی پرانتز بگم که من خب جوونم و مذکر! و اساسا از چهره های بچگونه ، موها و پوست روشن و چشمای رنگی خوشم میاد!! حتی اگه کک مک زیاد داشته باشه!) ازش خوشم اومد ولی نه اینجوری که مثل بعضیا کامپیوترم رو پر کنم از عکسای شخص مورد علاقم و یا شروع به جمع آوری فیلمای طرف کنم ، فقط در همین حد بود که از چهرش خوشم اومد و من اصولا آدمی منطقی هستم (مطمئنا مدیرعامل ایران خودرو نیستم!) و درک می کنم که اینگونه علاقه ها ، تنها وقت تلف کردنه و بهتره که وقتم را با علاقه به چیزای دیگه پرکنم!
خب چطور بود؟ راضی شدین؟نه؟ چرا؟ من که دیگه جیک و پیکمو ریختم رو صفحه ، یه مقداری هم فکر من باشین. با این چیزایی که من تو این پست گفتم ، آلت خنده و مسخره کردن رو دادم دست دوستان! ولی بازم ادامه میدم و از هیچ چیز ابایی ندارم!( آره خیر سرم!) اگه دیگه حرفی ندارین با من ، برم بخوابم! گودنایت!
ادامه دارد ...
لینک های مرتبط:
ویرایش شده در جمعه 8 شهریور 1387 و ساعت 08:08 ق.ظ
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
برای چندمین بار سلام. حتما طبق گفته های من در پست قبل ، انتظار دارین که من آبروی خودم رو پیش شما و در و همسایه ببرم! بله این کارو می کنم ولی تو این پست نه!خب باید اینجا یه نکته ای رو بگم که من پس از تحقیقات کامل و متفرقه و پرسش و جستجو به این نتیجه رسیدم که لفظ لیندزی درست تر از لیندسی می باشد و زین بعد انگلیسی رو هم پاس خواهم داشت!
به هر شکل. همونطور که خیلی کم اطلاع دارین ، الان مجلس تو تعطیلات 15 روزشه ، اما فکر می کنین اگه این تعطیلات تموم بشه ، قراره چه اتفاقی تو مجلس بیفته؟ حتما میگید خب اتفاقای زیادی میفته!! بله ولی دو تا از مهمترین اونها اینه که نماینده ها درباره دو نفر بحث خواهند کرد. یکی جناب مشایی که هنوزم مشخص نشده آیا با بانوان نیمه عریان رقصیده یا اینکه فقط واسشون دست می زده! و دیگری هم آقای علی آبادی. خب چون قرار شد وارد سیاست نشیم (واسه اینکه ممکنه من کم بیارم و شماها هی ازم سوتی بگیرین!) پس میریم سروقت مهندس! با نهایت احترامی که برای مهندس علی آبادی قائلم ، ولی باید بگم که ایشون تو این سه سال گند زدن به ورزش مملکت و باعث کندی روند رو به رشد ورزش شدن . کشورای دیگه هم مثل افغانستان و تاجیکستان در زمینه ورزش پیشرفت کردن و اگه مهندس بخواد یه چند سال دیگه هم بر مسند ریاست ورزش باشه ، ما رو هم میگیرن!

اما حالا که رفتیم سراغ دولت بذارین یه سری هم به وزارت ارشاد بزنیم.(این هم بحث سیاسی نیست ، بلکه فرهنگیه!) خب همتون می دونید که گلشیفته فراهانی بدون دستور قاضی ممنوع الخروج شده و باعثش هم وزارت ارشاده. و همچنین اون گروه دبو که برای کنسرت به ایران اومده بودن ، دستشون رفت تو پوست گردو و غیر از این دو مسئله کوچیک خیلی مسائل دیگه در ارتباط با این وزارتخونه هست که دیگه نمیگم. ولی از ظواهر امر پیداس که مسئولای این وزارتخونه کلا با امریکا و امریکایی و کسایی که باهاشون در ارتباط هستن ، مشکل دارن. خب حالا که مدیرا و مسئولای یک وزارت خونه رو انتخاب می کنه؟ وزیر. پس نتیجه میگیریم که آقای صفارهرندی هم این خصلت ها رو دارا می باشن هرچند که ایشون قبل از وزیر شدن ، سردبیر کیهان بودن و الان نباید ازشون زیاد خرده گرفت!

حالا که معاون و وزیر بازیه چرا از محمد سلیمانی یادی نکنیم؟ مرد محبوب جوانان که هنوز در انتظار استیضاحشون هستیم !

چی؟ خوشتون نیومد؟ پس چی میخواین؟ لابد میخواین چندتا عکس بذارم اینجا که دور هم حال کنیم؟ نخیر از این خبرا هم نیست ، برید درستون رو بخونید یا به کارتون فکر کنین. از ریش و سیبیلتون خجالت بکشین.(واسه خانما چی باید بگم؟!) چرا جواب سوالی که تو پست قبل گذاشتم رو نمیدین؟ هان؟ نمی دونین؟ من یه مدت دیگه صبر می کنم اگه جواب دادین که دادین، اگه ندادین دوباره شروع می کنم به فحش دادن.
حالا کار ندارین با من برین بمیرین؟ خداحافظ.
مطالب مرتبط
1- آبروریزی ارشاد و خداحافظی هنرمندان آمریکائی اندونزیائی با ایران
2- توضیحات وزیر ارشاد درباره لغو کنسرت دبو
3- احتمال احضار علی آبادی به مجلس
5- پرسپولیس ، میلان ، سلیمانی !
ویرایش شده در - و ساعت -
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
سلام به دوستان گل بلبل. حالتون چطوره؟ سلامتین؟ هان چی شد تعجب کردین؟ به هر شکل جای تعجب هم داره ولی من دیگه تغییر کردم و یحتملا در نوع و موضوعات نوشتار خودمم یه تغییراتی ایجاد می کنم. حالا دیگه اطاله سخن نمی کنم و بریم سر اصل مطلب. آقا(یا شایدم خانم!) من تو پست قبلی یه تصویری از لیندسی لوهان گذاشتم تو وبلاگ ، اما گفتم یه شرح مختصری هم از ایشون بنویسم تا احساس خودم رو نسبت به این کدبانوی فوق مفسد ، بروز بدم! بله این بابا (شایدم مامان!!!) سه سال از بنده ی حقیر بزرگتره و متولد 86 می باشد. تنها فیلمی که صدا و سیما ازش پخش کرده ، اگه گفتین چیه؟ تا همین چند دقیقه پیش می خواستم بگم ، ولی الان یهو میذارم واسه مسابقه. هر شخص فرهیخته ای که تو بخش نظرات و یا نرم افزار یاهو به من جواب رو بده ، سه ساعت اینترنت تبیان جایزه میگیره. البته این اینترنت فقط برای مراکز استان هاست. پس سوال اینه:
تنها فیلمی که صدا سیما از لیندسی لوهان پخش کرده چیه؟
چه سوال مسخره ای!! مردم واسه جایزه دادن دست به چه کارایی که نمی زنن! داشتم عرض می نمودم. این خانم زیبارو رو من با فیلم دختران شرور شناختم. اون عکس پست قبل هم از این فیلم برداشتم. راستش چرا دروغ بگم ،به شخصه مبهوت زیبا آفرینی خدا شدم! البته لوهان اون موقع هفده ساله بوده و هم اکنون دیگه به نظر من اون چهره ی معصومش رو از دست داده و تبدیل به یک ....... فتیر شده!

به لحاظ بصری گذشت می کنیم و می رسیم به سمعی! لوهان خواننده هم تشریف داره هرچند من با این سبک آهنگ بطور کلی حال نمی کنم ولی دور از جون شما، صدای جذابی هم داره! اینم بگم که لوهان به شکل حرفه ای کارش رو از سال 98 شروع کرده و گویا قبلا در پیام های بازرگانی هم ظاهر می شده ، یعنی وقتی همسن بچه ی من بوده !

در آخر هم می رسیم به مشکلات شدید اخلاقی! ایشون گلاب به روتون ، روم به در و دیوار ، شرمنده ، فلز می باشند!(آدمی برای مسدود نشدن وبش مجبور به استفاده از چه کلماتی که نمی شود!) و قراره با سامانتا رانسون که خواننده هستش ، یک زوج خوشبخت رو تشکیل بدن! تازه بچه ام میخوان!! البته شاید خبر قدیمی باشه و الان کار از کار گذشته باشه اما لباس عروسیشون رو هم سفارش دادن!(یه سوال؟ کدومشون قراره عروس باشن؟!)

حالا غیر از این مشکل اخلاقی که گفتم ، لیندسی لوهان طبق گفته شهود ، در نزدیکی مسالمت آمیز با مردان کوتاهی نمی کنه و کار هر مردی رو که گیرش بیاد، می سازه!! اینا رو نگفتم که بخندین، گفتم که گریه کنین! که چرا یه دختری با اون چهره ی لطیف ، به این روز افتاده. آخه چرا؟ حالا همه با هم می گرییم و یکصدا از ته دل فریاد می زنیم: دیدی دیدی دنیا ، آ آ آ !!! دیگه حسابی چت چتی شدم و با عرض پوزه از تمامی دوستان که من رو به عنوان بچه مثبت تلقی می کردن و به این روز افتادم! پس واسه منم گریه کنین و اون ترانه رو که ذکر کردم از اعماق وجودتون نجوا کنین!!!!!! صبر کنین حالا حالا ها باهاتون کار دارم ولی ادامشو میذارم واسه پست های بعد! منتظر پست های نسبتا جنجالی حامد تریپ مثبت باشین!(غیر از مسائل سیاسی البته!) گودبایتون باشه!!
لینک های مرتبط (برای اولین بار در وبلاگ):
1- وقتیکه من عاشق لیندسی لوهان می شوم!
ویرایش شده در چهارشنبه 6 شهریور 1387 و ساعت 11:08 ق.ظ
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
یه سلام سریع دوباره! خبرای جدیدی دارم. یکی اینکه عنوان وبلاگ عوض شد و به زودی لوگوی بالا هم تغییر پیدا می کنه.(عجب خبرای مهمی!!) علت هم این بود که نمی تونستم لینک وبلاگ رو تو وبلاگای دیگه قرار بدم چون عنوان دهن پرکنی نداشت. به هرترتیب.
اما موضوع اصلی پست یه چیز دیگس. یه قسمت وبلاگ که همه عاشقشن و منتظرن من بیام و یه پست با این مضمون بدم! بله درست حدس زدید! تشابه چهره! قسمت اول تشابه چهره رو قبلا داشتیم که با استقبال پرشور خوانندگان وبلاگ رو به رو شد و من تصمیم گرفتم این سنت حسنه رو ادامه بدم. هرچند علاقه مند بودم که زین بعد در سایت فعالیت کنم ، ولی هنوز همه چیز مهیا نشده. بگذزیم و بریم سر اصل مطلب.
1- اولین تشابه مربوط میشه به جیم کری و رامبد جوان! وجدانا یه ذره هم قیافشون هم منششون شبیه هم نیست؟ نه خدایی؟
2- خب ممکنه شما این دو چهره رو نشناسین ولی به هر حال کمی به هم شبیه اند. یکیشون ایگور آکینفیو (شاید نگارش فارسیش غلط باشه) دروازه بان روسیه تو جام ملت های 2008 و دیگری رضا محمدی یکی از دوستان بنده!

3- اما می رسیم به بخش جذاب تر پست! اینجا من یه چهره معرفی می کنم و شما باید بگید که کی شبیهشه! البته عمرا اگه بتونین حدس بزنین چون نمیشناسین! یه سری از دوستان هستن که آشنایی دارن با طرف دیگر تشابه ، ولی بازم فکر نمی کنم بفهمن! خودم باید بهشون بگم!بله لیندسی لوهان وقتی بچه بود با ..... .

خب واسه این عکس آخر یه راهنمایی می کنم واسه دوستان. تصور کنین که لیندسی لوهان مقنعه پوشیده باشه!(راهنمایی نخواستیم بابا!) و چشماش هم یه ذره مشکی تر باشه!
چی شد؟ آیا این تصاویر شما رو راضی کرد؟ نه؟ شبیه نبودن؟ چرا هستن ، کافیه یه ذره بیشتر فکر کنین ، شماها نمیفهمین یا دیر میفهمین! حتما باید پاشم بیام با مشت بکوبم تو سرتون تا حالیتون بشه! حالا اگه اجازه بدین برم شرم رو زیاد کنم! خدایارش!(یار کی؟)
ویرایش شده در - و ساعت -
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
سلام علیکم و رحمت خدا بر من باد! علاقه مند نیستم که بسان وبلاگ های زرد رنگ به مسائل جزئی و بی ارزش بپردازم ، اما با خود اندیشیدم که این موضوع چندان هم کم اهمیت نیست. همونطور که همتون وبلاگ رو دنبال می کنین(کی؟) می دونید که من به شدت سه پیچ شدم به اون دوتا بنده خدا(آخی!!) و تا می تونستم به بدی ازشون یاد کردم ولی یه مقداری فکر کردم و گفتم که ای بابل! خواننده های آمریکایی که از اینا بدترن و غیر از مسائلی که رو پرده ما می بینیم ، مسائل پشت پرده هم زیاد دارن!(البته اینجا منظورم فقط بانوان است!) گذشت و گذشت تا من آهنگای Evanescence که اسمش رو زیاد شنیده بودم دانلود کردم. حتما به خودتون میگید که من چرا فقط آهنگای راکی که خوانندشون زنه رو گوش میدم! نخیر! من چون تعریف linkin park رو شنیده بودم ، چند تا از اهنگاشونو از اینترنت گرفتم و چون با هدفون گوش میدم ، مثل این کارتون happy tree friends مغزم همراه با چشمام چسبید به دیوار! بگذریم! بله Evanescence رو دانلود کردم یه آهنگشو و خوشم اومد و دوتا آلبوم آخرشون رو دانلود کردم و واقعا لذت بردم! حالا میخوام یه مقایسه کنم این دو تا گروهو(tatu با Evanescence):
اولا اینکه به نظر من آهنگسازای tatu قوی ترن اما اینجاست که فرق خواننده ها معلوم میشه! شما خیلی به سختی می تونین چند تا از موزیک هایی که amy lee میخونه رو با خودتون زمزمه کنین!(اگه انگلیسی بلد باشینا!) اما برای تتو فکر نمی کنم اینجوری باشه و خواننده های تتو کار دشواری رو انجام ندادن!به شعر و ترانه هاشونم کاری نداریم(هرچند که اشعار Evanescence بهتره ولی اونا انگلیسی زبان نیستن ، پس نمیشه مقایسه کرد)
ثانیا موضوع مهمتر اینه که amy lee نه عکس عریانی از خودش به جا گذاشته نه کلیپی. شاید با همین پوشش بتونه بیاد ایران تو خیابون قدم بزنه!(یه ذره اغراق داشت!) کافیه اسمش رو تو گوگل سرچ کنین و تصاویر یافت شدش رو با تصاویر تتو مقایسه کنین . لنا کاتینا و دوست نابابش یولیا ولکووا هم هیچ عکس و کلیپی ندارن که توش یا یه کار خلاف نکنن یا بی پوشش نباشن ! ضمنا این دوتا تو روسیه زندگی می کنن که یه کشور شرقی به حساب میاد و امی لی تو آمریکا به دنیا اومده و بزرگ شده!
حالا به نظر شما کدومشون موفقترن؟ اونایی که برهنن و دوزار هنر ندارن(دارنا ولی باز یه ذره اغراق کردم!) یا اونی که با حنجرش هرکاری بخواد میکنه و پوشش و حجاب!! خودش رو حفظ می کنه؟ هان؟
الان فکر می کنم این ذهنیت برای شما پیش بیاد که من چقدر انسان هیزی هستم! نظرتون محترمه! اگه دیگه حرفی ، توهینی ندارین به من بگید ، خدا حافظتون!

ویرایش شده در - و ساعت -
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
سلام به خودم و شما ! تازگیا گذرم افتاده به چند تا از این وبلاگا و سایتایی که مثل این وبلاگ من ، خودشون می نویسن و به پوپولیسم اعتقادی ندارن. از در و دیوار و نرم افزار گرفته تا رئیس جمهور و مسائل سیاسی و اجتماعی. اینجا من دو حالت رو دیدم. یکی وب هایی که نگارنده هاشون بانو بودن و تقریبا همشون وبلاگ بودن و یا سایت های معروفی مثل یک پزشک و عصیان و ... که خیلی به روز هستن. این دسته آمار بازدیدشون بالا بود و در بخش نظرات همیشه تعدادی نظر وجود داشت.
و اما گروه دوم، وب هایی بودن که مثل من نویسندشون پسر بود و یا بازم مثل من به روز نبودن.(البته من به روزما ، منتها حال ندارم پست کنم ، وگرنه اینجا منفجر می شد!) خب اینا هم دوزار کامنت(نظر) تو بخش نظراتشون نبود. این دسته عموما زود خسته میشن و روی میارن به پوپولیسم و مسائل قبیح!( ولی من جزوشون نیستم اصرار نکنین! حتی شما دوست مریض!)
خب بعدش اومدم نحوه ی نگارششون رو با خودم مقایسه کردم و به این نتایج رسیدم:
اول اینکه فهمیدم که بیان شیوا( بابا اون شیوا نه ، این شیوا ! چرا گیر دادین میگم نه دیگه! حتما باید بگم آره تا راحت شین؟ خیلی خب آره!) داشتم می گفتم ، بیان شیوا و شیما و شیلا و رسای من اصلا با اونا قابل مقایسه نبود!(خودتون پیچ شدین که این شیوا یعنی اون شیوا !) وجدانا شما با این نوع نوشتن که من دارم حال نمی کنین؟
بعدش اینکه اونا اکثرا حاوی غلطای املایی بودن. ولی شما به هیچ وجه تو این وبلاگ و وبلاگ اول من نمی تونین حتی یک غلط دیکته ای ازم بگیرین. یا اگه هم بوده عمدی بوده.
وسایر مسائل دیگه که ولش می کنیم!( اه چیکار کردین، گفتم ولش کنین ، شما چرا جدی گرفتین.)
حالا می رسیم سر بحث اصلی این پست! اینا تا حالا همش مقدمه بود! حتما همه ی شما که تلویزیون ایران رو نگاه می کنین اون تبلیغ همراه اول روکه بچه های بیکار روجمع کرده بود تا گند بزنن به ایرانسل رو دیدین! البته نمی دونم چرا دیگه پخش نشد(می دونم ، میخوام ببینم شما هم فهمیدین یا نه)آره اون تبلیغ منو یاد یه چیز دیگه انداخت. دوستان قرار بود بهشون کاری نداشته باشم ولی گفتم که نمیشه، بله منو یاد ویدئو موزیک ترانه show me love اون دو تا فاسق ، تتو انداخت! خب شمایی که این ویدئو رو دیدین بطور قطع با من موافقین ولی اونایی که ندیدن چی؟ خب خواستم که هر دو تا ویدئو رو آپلود کنم ولی بعدش به خودم گفتم: آخه پسر تو با این فراخیت مگه میتونی اینا رو آپلود کنی؟ به همین جهت فقط تصاویری از این ویدئو ها براتون میذارم تا بفهمید که سازندگان این تبلیغ ، از کجا الگو برداری کردن بی تربیتا! دیگه باهاتون کاری ندارم پس در نتیجه خداحافظم!

ویرایش شده در یکشنبه 13 مرداد 1387 و ساعت 08:08 ق.ظ
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
سلام. بازم اومدم وخوش اومدم! قدمم گلگون! پیشاپیش یه چیزی بگم که بعدا سوء تفاهم پیش نیاد. من تو پست قبلی گفتم که:.... دیدم که آلبوم جدید سیاوش خان قمیشی هم اومده، هرچند کار خوبی نیست ولی من..... بله اینجا قصد من این بوده که بگم گذاشتن این آهنگا واسه دانلود کار خوبی نیست، نه اینکه آلبوم قمیشی خوب کارنشده. هرچند من آلبوم قبلی استاد رو بیشتر می پسندم. به هر ترتیب.
آقا تا حالا شده که این سریال ترانه ی مادری رو ببینین؟ اگه ندیدین پیشنهاد می کنم بازم نبینین چون نصفش رفته تا بخواین بفهمین چی شده دمار از روزگار ما درمیارین! بله داستان یکی از اپیزودهای این سریال ،داستان ماست. قصه ی ما دانشجوهایی که تازه وارد دانشگاه شدیم و چشممون افتاده به چهارتا آدم، جو گرفتتمون!البته من اینجوری نیستما ، باور ندارین بیاین تحقیق کنین.(نه نیاین!)

فکر می کنم که نویسنده سریال – بهبهانی نیا- که نویسنده فیلمنامه نرگس و چندتا از این سریالای دیگه ی جدید بوده و همینطور سهیلی زاده – کارگردان – با جو دانشگاه ها آشنا بودن چون من با فیلم احساس هم ذات پنداری می کنم!
خواستم درباره سایت هایی که به نوعی جامعه مجازی ارائه میدن هم صحبت کنم که می بینم حسش نیست و خوابم میاد! اما اگه فردی دعوت نامه erepublik خواست درخدمتیم!دیگه هم لازم نیست به پرشین گیگی های خارج نشین فحش بدین ، عکسا هنوز هستن! فعلا تا دیر نشده با من خدانگهداری کنید! آمین!
ویرایش شده در سه شنبه 1 مرداد 1387 و ساعت 02:07 ق.ظ
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
خب سلام. اینبار اومدم واسه اینکه دو مورد رو عرض کنم. یکی اینکه مشکل باز نشدن عکس ها و تصاویر وبلاگ از من نیست و از پرشین گیگه که همه با هم فحش میدیم بهش اگر که عکس ها رو پاک کرده باشه. موضوع بعد دیدم که آلبوم جدید سیاوش خان قمیشی هم اومده، هرچند کار خوبی نیست ولی من بازم میذارم واسه دانلود!دستش که به ما نمی رسه!

چون لینک تک آهنگا خراب شده بود مجبورشدم لینک هارو بردارم و به تبعش پست رو ویرایش کنم !
ویرایش شده در پنجشنبه 7 شهریور 1387 و ساعت 04:08 ق.ظ
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
خب به به به سلام به روی ماهم! خب هر چند که دیره ولی حتما کنکور دادین و الان حسابی حالتون گرفتس! آره؟ حقتونه! بذار نتیجه ها بیاد بیست روز دیگه بیشتر حالتون بگیره! خب برای بار هفتادم میگم که دیگه نمیخوام به روسیه و او دو تا مفسد فی الارض گیر بدم(اما این گیره هی خودش میاد!) و یکی نیست به من بگه بابا مسائل دیگری هم هست. آقا جاتون خالی حسابی حوصلم سر رفته و همونطور که در پست های قبل هم پیش بینی می کردم شدیدا تنها شدم. حالا شما زیاد خودشو ناراحت نکنین یه کاریش می کنم.
اما موضوع دیگه عکس زیره(زیر می باشد یعنی). در این تصویر یکی از دوستان رو می بینید که با یک یته ، بر گردن دوست دیگر فرود اومدن. البته بازم جای رحم گذاشته و کفش پای چپشو درآورده. البته اون دوستی که ایستاده ، الان دیگه خوابیده و بعد از اون ضربه جان به جون آفرین تسلیم نموده. بازم شما خودشو زیاد ناراحت نکنین به هر حال از قدیم گفتن مرگ حقه.
هی این جام ملتا هم تموم شد و ما دو زار تماشاچی ندیدیم. یا اگه دیدیم از فاصله ی هفت هزار کیلومتری. آرزو به دل موندیم. ما که مثل این انسان های بی دین ماهواره نداریم بشینیم پاش مردم و دید بزنیم!(اصلا اینایی که گفتم چه ربطی به جام ملت ها داشت؟!) مورد بعد اینکه انواع و اقسام بازی های تدارکاتی تیم ملی دارن پشت هم لغو میشن و خب عادیه ، وقتی یه تیم باشگاهی وقت استراحت و تمرین قبل فصلشه که نمیاد با یه تیم ملی بازی کنه. بیکاره؟
بعدش اینکه از استادای دانشگامون واقعا گله مندم که نه خوب درس دادن و نه درست امتحان گرفتن و نه عادلانه نمره دادن. اینو من نمیگم همه میگن. آخه استاد اینقدر عقده ای و ....... !
در آخر اینکه اون مشکلاتی که در راه اندازی سایت بود تا حد زیادی مرتفع شده. مثلا من دارای اینترنت پر سرعت شدم و تونستم روی یک فضای رایگان ، سیستم مدیریت سایت رو با موفقیت نصب کنم. اما یه مشکل مونده و اونم کسری بودجه سال 87 که وعده های دوستان در رابطه با همیاری در این زمینه فعلا توخالی دراومده ولی ما در دولت همچنان امیدواریم که دوستان مجلسی ما این برداشت رو از ناحساب ذخیره فرضی تصویب کنن!!!!
حالا دیگه کاری با من ندارین برم پی کارم؟ وقت منم گرفتینا!درحالت کلی خدا همیشه نگهدارم!
ویرایش شده در دوشنبه 24 تیر 1387 و ساعت 11:07 ق.ظ
[ بالای صفحه ] لینك ثابت | نظرات ()
All Rights Reserved 2006-2008 © khoob.MihanBlog.Com
Best Resolution : 1024 X 768